تبليغاتX
๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم...

 

من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم     چشم بیمــــار تــــو را دیــدم و بیمار شدم


فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم       همچــــو منصــور خــــــریدار سرِ دار شدم


غم دلدار فكنده است به جانم، شررى       كـــه بـــه جــــان آمدم و شهره بازار شدم


درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز        كه من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم


جــــامــه زهد و ریا كَندم و بر تن كردم       خــــرقــــه پیــــر خـــراباتى و هشیار شدم


واعـــظ شهــر كــه از پند خود آزارم داد       از دم رنــــد مــــى‏آلــــوده مــــَددكار شدم


بگـــذاریــــد كــــه از بتكــده یادى بكنم       مـــن كـــه با دستِ بت میكده، بیدار شدم 

(شاعر: امام خمینی)

تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی          تو طبیب دل مایی ز چه بیمار شدی


تو که فارغ شده بودی ز همه کون و مکان       دار منصور بریدی همه تن دار شدی


عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر      ای که در قول و عمل شهره بازار شدی


مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی            وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی 


خرقه پیر خراباتی ما سیره توست                     امت از گفته در بار تو هشیار شدی


واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی                    دم عیسی مسیح از تو دیدار شدی


یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم                ببریدی ز همه خلق و به خلق یار شدی

(شاعر: آقای خامنه ای)



دست آخر هم مطلبی از دکتر شریعتی عزیز(برای شادی روحش

 یه صلوات بفرستید، بعد مطلب رو بخونید) 

 
 کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛
 اول آنکه کچل بود ،
دوم اینکه سیگار می کشید
و سوم اینکه که تهوع آور بود چون در آن سن و سال زن داشت !
چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد ...
 
التماس دعا

نوشته شده توسط مسعود در 6 Dec 2009 ساعت 0:0 AM | لینک ثابت |

من به عرض زندگی فکر می کنم...!

سخنان دکتر شریعتی(قسمت دوم)

به دکتر شریعتی میگن! سیگار طول عمر آدم رو کم میکنه در جواب بهش میگه من به عرض زندگی فکر میکنم نه به طول زندگی





انسان بیش از زندگی است ؛ آنجا که هستی پایان می یابد،او ادامه می یابد





وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند،وقتی خواستم ستایش کنم راهم را بستند،وقتی خواستم عاشق بشم گفتند دروغ،وقتی خواستم بخندم گفتند دیوانه است......دنیا را نگه دارید من میخوام پیاده شوم.



ما همه آدمیم و بهشت همین زندگی است و هر کس به اندازه ای که از میوه آن درخت ممنوع می خورد خود را بیشتر تبعیدی زمین و غریب زمانه می بیند

 

کاش خدا سه چیز را نمی آفرید .......

غرور،دروغ،عشق

تا هیچ گاه کسی از سر غرور به دروغ دم از عشق نزند




بهترین فرشته ها همین شیطان بود.مرد و مردانه ایستاد

و گفت: سجده نمیکنم تو را سجده می کنم اما این

آدمکهای کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای این

موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و

بهشت و پرستش و عظمت وبزرگواری و آخرت و وحق

شناسی ومحبت و همه چیز را فراموش می کندسجده نمی کنم

نمی بینی اینها چه می کنند؟ زمین را به چه کثافتی کشانده اند

مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و درد منشانه میکشند



خداوندا به هر کس که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است.


برایت دعا میکنم که خدا از تو بگیرد هر آنچه خدا را از تو میگیرد



خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود می آموزم


خدا جبران تمام نداشته های من است و اگر تنهاترین شوم باز هم خدا هست


كسانی كه معنی دوست داشتن عشق ایثار و خلوص را می فهمند خدا را به آسانی می شناسند



دوست داشتن را هر کس بفهمد خدا را به آسانی استشمام بوی گل می فهمد، اما اگرکسی فقط فهمیدن عقلی را می فهمد، خدا برایش مجهولی است دست نایافتنی



خداوندا: به من قدرتی ببخش که بتوانم به آن اندازه که دوستش دارم، نیاز دوست داشتنش را در خویش خاموش گردانم!



خداوندا! به‌ علمای‌ ما مسوولیت
و به‌ عوام‌ ما علم‌ و به‌ مومنان‌ ما روشنایی‌
و به‌ روشنفكران‌ ما ایمان‌ و به‌ متعصبین‌ ما فهم‌
و به‌ فهمیدگان‌ ما تعصب‌ و به‌ زنان‌ ما شعور و به‌ مردان‌ ما شرف‌
و به‌ پیروان‌ ما آگاهی‌ و به‌ جوانان‌ ما اصالت‌
و به‌ اساتید ما عقیده‌ و به‌ دانشجویان‌ ما نیز عقیده‌
و به‌ خفتگان‌ ما بیداری‌ و به‌ دینداران‌ ما دین‌
و به‌ نویسندگان‌ ما تعهد و به‌ هنرمندان‌ ما درد و به‌ شاعران‌ ما شعور
و به‌ محققان‌ ما هدف‌ و به‌ نومیدان‌ ما امید و به‌ ضعیفان‌ ما نیرو
و به‌ محافظه‌كاران‌ ما گستاخی‌ و به‌ نشستگان‌ ما قیام‌
و به‌ راكدان‌ ما تكان‌ و به‌ مردگان‌ ما حیات‌ و به‌ كوران‌ ما نگاه‌
و به‌ خاموشان‌ ما فریاد و به‌ مسلمانان‌ ما قرآن‌
و به‌ شیعیان‌ ما علی‌ و به‌ فرقه‌های‌ ما وحدت‌
و به‌ حسودان‌ ما شفا و به‌ خودبینان‌ ما انصاف‌
و به‌ فحاشان‌ ما ادب‌ و به‌ مجاهدان‌ ما صبر و به‌ مردم‌ ما خودآگاهی‌
و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصمیم‌ و استعداد فداكاری‌ و شایستگی‌ نجات‌ و عزت‌ ببخش...


نوشته شده توسط مسعود در 13 Nov 2009 ساعت 0:0 AM | لینک ثابت |

خدایا کفر نمی گوبم...

شعری بسیار زیبا از استاد علی شریعتی (مطمئنم که همه دوستش دارن!!)

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

 

 

روحش شاد...

 


نوشته شده توسط مسعود در 12 Oct 2009 ساعت 0:9 AM | لینک ثابت |

دکتر شریعتی...

سخنان دکتر شریعتی

اگر دروغ رنگ داشت هر روزشاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود


اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی


اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم


اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید


اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود


اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

زندگی

زندگی چیست ؟ نان، آزادی ، فرهنگ، ایمان، و دوست داشتن


زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میکنیم ،اگر گریه است چرا میخندیم ،اگر زندگی است چرا میمیریم ،اگر مرگ است چرا زندگی میکنیم،اگر عشق است چرا به ان نمیرسیم، اگر عشق نیست چرا عاشق میشویم



زندگی چیست؟ زندگی دو نیم است.. نیمه اول در آرزوی نیمه دوم ونیمه دوم در حسرت نیمه اول



رسم زندگی این است ،یک روز یکی رو دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی،اون رفته است و همه چیز تمام شده است.... مثل یک مهمانی که به آخر رسیده است و تو به حال خود رها میشوی ... چرا غمگین میشوی این رسم زندگی است،تو نمیتوانی آن را تغییر بدهی،پس تنها آواز بخوان این تنها کاریست که از دست تو برمیاید


نوشته شده توسط مسعود در 27 Sep 2009 ساعت 0:0 AM | لینک ثابت |

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ mslife محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط مسعود صفری