تبليغاتX
๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

عشق را از پرنگان بیاموزیم...

پرنده ها هم عاشق می شوند...

گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.
 
پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و منتظر شوهرش می باشد
 
 
 
پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد
 
 
پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد
 
 
لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود شروع به جیغ زدن و گریه کردن می کند
 
 
در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد
 
 
 

 
 
 
یه داستان بسیار زیبا در رابطه با ارزش دوستی در
 
 ادامه مطلب هست که اگه نخونید خیلی ضرر کردید
 
...
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس...
 
ادامه مطلب را کلیک کنید...

ادامه مطلب

نوشته شده توسط مسعود در 19 Dec 2009 ساعت 0:0 AM | لینک ثابت |

یا اباصالح المهدی ادرکنی....

یه روز یکی از دوستام برام تعریف می کرد، که :

 همه چيز رو رديف كرده بودم

بابا و مامانم رو فرستادم خونه ي خاله و عمّه

خونه رو براي دوست دخترم آماده ي آماده کرده بودم 

حساب همه چي رو هم كرده بودم

رفتم دنبال دوست دخترم

ديدم زودتر از من ، جايي كه باهم قرار گذاشته بوديم ؛ منتظرمه

خدائيش دختر پايه ايه!!

خيلي دوسش دارم

من و اون وقتي همديگرو ديديم ، آروم و قرار نداشتيم

تو ذهن من فقط يه چيز ميگذشت

اونم اين كه وقتي رفتيم خونه چطور ....!!!

احتمالا اونم به همين چيزا فكر مي كرد ...!!!

چون اولين بار بود كه مي خواستيم ... رو تجربه كنيم

هم من و هم اون

سوار ماشين شديم

دربست گرفتم

رسيديم در خونه

با موبايل دوست دخترم زنگ زدم خونه كه ببينم همه چي رديفه يا نه

نكنه كسي خونه باشه !

ديدم كسي خونه نيست

با خودم گفتم : ايول

ديگه دل تو دلم نبود

مي دونستم سه ساعت زمان داريم

وبايد از اين سه ساعت بهترين استفاده رو كرد

در حياط رو باز كردم

از راه پله ها رفتيم بالا

حواسم به واحدهاي همسايه بود كه مارو نبينن كه يه وقت آمار منو به بابام اينا ندن

سريع دو طبقه رو رفتيم بالا

نفهميدم از در حياط چطور رسيديم در آپارتمان

كليد رو انداختيم توي در ورودي آپارتمان كه بريم تو

چشمت روز بد نبينه

خيلي برام عجيب بود

يه اتفاقي افتاد كه اصلا فكرش رو نمي كردم

يعني محال بود كه يه همچين اتفاقي بيفته

كليد توي در شكست

هر چي تلاش كردم كه يه جوري كليد رو در بيارم نشد كه نشد

كلي برا اين لحظه برانامه ريزي كرده بودم

كلي براش فكر كرده بودم

مدتها بود تو آرزوهام اين لحظه رو تصور مي كردم

لحظه اي كه من و اون با هم تنها بشيم....

گفتم عيب نداره

تو اين سه ساعت وقت هست

مي رم كليد ساز ميارم

به دوست دخترم گفتم : بريم كليد ساز بياريم

اونم  كه پايه تر از من بود گفت : بدو بريم كه به لاقل برسيم بريم يه حالي ببريم

وقتي انرژي مثبتش رو ديدم

انگيزم براي پيدا كردن كليد ساز چند برابر شد

سريع از پله ها اومديم پايين

اومديم سر خيابون

روزجمعه

حالا كليد ساز از كجا گير بياريم

سريع يه دربست ديگه گرفتم

بعد از يك ساعت چرخيدن تو خيابون

يه كليد ساز پيدا كرديم

گفتم : آقا داستان از اين قراره كه كليد توي در شكسته

گفت : بريم درستش كنيم

اومديم در خونه

به دوستم گفتم : تو برو تو ايستگاه اتوبوس سركوچه بشين تا وقتي هم من بت زنگ

نزدم نيا

اگه يكي از همسايه ها تو رو تو آپارتمان ببينه خيلي ضايع ميشه

اونم كه هميشه منو شرمده مي كرد گفت :

اشكالي نداره عزيزم، من تو ايستگاه نشستم و منتظر زنگتم

دردسرت ندم

كليد ساز گفت بايد قفل عوض بشه

دوباره يه دربست ديگه تا قفلسازي و آوردن يك قفل جديدبراي در خونه

 اومديم و قفل رو عوض كرديم

همين كه لحظات آخر كار كليد ساز بود

مادرم زنگ زد موبايلم كه ما با خالت اينا داريم مياييم خونه

برو يه سري خريد كن و ....

اي تف به اين شانس

همه ي نقشه هام نقس بر آب شد

و نشد كه آرزوم به واقعيت بپيونده...

اون روز كلي پول از تو جيبم رفت

كلي هم حساب كتاب كه جرا قفل خونه عوض شده به ننه بابام دادم

آخرشم شرمنده روي دوست دخترمون شديم

از اون رو زتا به حالا همش اين سوالم تو ذهنمه كه :

من حساب همه چي رو كرده بودم

چي شد كه نشد بريم خونه و كليد آهني(ميفهمي چي ميگم ، كليد آهني)

 توي در شكست

كجاي كارم اشتباه بود كه همين يه دونه موقعيت رو هم كه پيش اومده بود از دست دادم

..........................................................

وقتي همه ي حرفاش تموم شد ، اونجايي كه محاسبه نكرده بود رو براش توضيح دادم

بهش گفتم :

گاهي اوقات مي شود كه كه محبي از محباي اهل بيت قصد گناه مي كنه ، تمام

مقدمات گناه رو هم براي خودش فراهم مي كنه و خودش رو آماده ي گناه مي كنه .

ديگه قدمي تا گناه فاصله نداره

فقط يك قدم  مي خواهد تا گناه به ثمر بنشينه

يه دفه ميبينه تمام صحنه عوض شده و ديگر موفق به انجام گناه نشد

با خودش فكر مي كنه كه چي شد كه نتونست گناه كنه

تو محاسبات خودش كه اشتباهي نكرده بود

پس چرا موفق به انجام گناه نشد ؟؟

كمي فكر ....

كمي فكر ………….

كمي فكر …………………..

آره داداش من

 تو اون لحظه مشمول دعاي مستجاب حضرت ولي عصر ارواحنا فداه قرار گرفته

و دعاي امام شامل حالش شده….

 

 امام زمان هميشه و هميشه ما را به ياد داره

 حتي لحظه ي گناه ما را فراموش نمي كنه .....

 

وقتي حرفام تموم شد ، ديدم دانه هاي درّ مانند اشك به روي صورت صاف و زيباش

روان شدن و داره زير لب زمزمه مي كنه :

امام زمان !

غلط كردم

امام زمان !

ممنونم كه تنهام نذاشتي ، حتي لحظه ي گناه...

 

 

یا اباصالح المهدی ادرکنی....


نوشته شده توسط مسعود در 1 Nov 2009 ساعت 2:18 PM | لینک ثابت |

ماه رمضونه، آی گنه کارا بیاید...

رسول خدا (ص) توبه کننده مانند کسی است که گناهی ندارد.

توبه رستگاری:

در کتاب همای سعادت، از زبان نجیب الدین نقل شده است:

یک شب در قبرستان بودم، چهار نفر را درحالیکه جنازه ای را بر دوششان بود، دیدم که به طرف قبرستان می آیند. جلو رفتم و به آوردن جنازه در آن وقت شب، اعتراض کردم؛ گفتم: از عمل شما این طور می فهمم که انسانی را کشته اید و نیمه شب قصد دفن آن را دارید، تا کسی از اسرارتان آگاه نشود.

گفتند: ای مرد، خیال بد نکن! زیرا مادرش با ماست. دیدم پیرزنی جلو آمد، گفتم: ای مادر! چرا نیمه شب جوانت را به قبرستان آورده ای؟

گفت: چون جوان من معصیت کار بود، وقت مردن، چند وصیت کردو از من خواست که به آنها عمل کنم. و صیت او چنین است: اول: چون من از دنیا رفتم، طنابی به گردنم بینداز و مرا در خانه بِکِش و بگو: خدایا! این بنده گریزپا و معصیت کاری است که به دست سلطان اجل، گرفتار شده، او را بسته نزد تو آوردم به او رحم کن!

دوم: جنازه ام را شبانه دفن کن تا مبادا کسی بدن مرا ببیند و از جنایات من یاد کند و معذب شوم.

سوم: بدنم را خودت دفن کن و لحد بگذار تا خداوند موهای سفید تو را ببیندو به من عنایتی بفرماید و مرا بیامرزد! درست است که من توبه کرده ام و از کرده هایم پشیمانم؛ ولی تو این وصیت های مرا انجام بده.

پیرزن گفت: وقتی جوانم از دنیا رفت، ریسمانی به گردنش بستم و او را کشیدم؛ ناگهان صدایی بلند شدو گفت: الاّ اِنَّ اولیاء الله هم الفائزون، با بنده گنهکار ما این طور رفتار نکن، توبه او را پذیرفتیم و خود می دانیم با او چگونه رفتار کنیم.

رسول خدا (ص) می فرمایند:

من علم من اخیه سیئه فسترها، ستر الله علیه یوم القیامة؛ هر که از گناه برادرش آگاه گردد و آن را بپوشاند، خدا هم در قیامت گناهان او را خواهد پوشاند.

در احادیث وارد شده که در روز قیامت بنده ای را می آورند در حالی که گریان است. خطاب می رسد که: چرا گریه می کنی. او عرض می کند: گریه می کنم بر آنچه در این روز از عیوب من در نزد آدمیان و فرشتگان ظاهر خواهد شد.

خداوند عالم می فرماید: ای بنده من! تو را در دنیا در حالی که مشغول معصیت من بودی و می خندیدی، رسوا نکردم، چگونه امروز آبرویت را ریزم در حالی که پشیمان و گریانی؟

امام صادق (ع): هرگاه تصمیم به گناهی گرفتی آن را انجام نده؛ زیرا گاه خداوند متعال رو به بنده ای که در حال گناه است می کند و می گوید: به عزت و جلالم  سوگند که هرگز تو را نخواهم بخشید!

پیامبر گرامی اسلام، در یکی از مسافرت ها همراه جمعی از اصحاب خود در سرزمین خالی و بی آب و علفی فرود آمد و به یاران خود فرمود: هیزم بیاورید، تا آتش روشن کنیم.

اصحاب عرض کردند یا رسول الله! اینجا سرزمین بی آب و علفی است و هیچ گونه هیزمی در آن وجود ندارد.

پیامبر فرموند: بروید و هر کس، هر مقدار می تواند، هیزم جمع کند و بیاورد. یاران به صحرا رفتند و هر کدام، هر اندازه که می توانستند ریز و درشت، جمع کردند و با خود آورند. آنان هیزم ها را، در مقابل پیغمبر هم ریختند و مقدار زیادی هیزم جمع شد.

در این وقت، رسول خدا (ص) فرمود: گناهان کوچک هم مانند این هیزم های کوچک است. اول، به چشم نمی آید؛ ولی وقتی روی هم جمع می گردد، انبوه عظیمی را تشکیل می دهند.

آنگاه فرمود: یاران! از گناهان کوچک نیز بپرهیزید. اگر چه گناهان  کوچک، چندان مهم به نظر نمی آیند؛ اما بدانید، هر چیز طالب و جستجو کننده ای دارد. جست و جو کنندگان، آنچه را در دوران زندگی انجام داده اید و هر آن چه را بعد از مرگ، آثارش باقی مانده، همه را می نویسند و روزی می بینند که همان گناهان کوچک، انبوه بزرگی را تشکیل داده اند.

 

بیایید در این ماه رمضان کمتر دل امام عصر را بسوزانیم. قدری هم فکر مهدی (عج) باشیم.

 


نوشته شده توسط مــــــــــــــ. در 9 Sep 2009 ساعت 10:22 PM | لینک ثابت |

ارزش ....؟

                                            

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش درآورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه های متعجب اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس  را داشته باشد؟

باز هم دست همه حاضرین بالا رفت.

این بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار با لگد بر روی آن زد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من بر سر این اسکناس در آوردم از ارزش آن چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد:

در زندگی واقعی هم همین طور است. ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچاله می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی بر سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای همه افرادی که دوستمان دارند با ارزش و دوست داشتنی هستیم.
نوشته شده توسط مسعود در 26 Aug 2009 ساعت 3:24 PM | لینک ثابت |

دوستتان دارم...!

پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم.

آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.

به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.

او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد...

 

آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.

با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.

 

ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گويي همسر رئيس جمهور بود.

پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسيده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.

هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدر حرف زديم که سينما را از دست داديم.

وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم .

وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟

من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.

 

چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم. کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.

 

يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:

نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم...

 

در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوييم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

  

جمله روز :   ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند و يا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند. 
نوشته شده توسط مسعود در 16 Aug 2009 ساعت 0:0 AM | لینک ثابت |

راهی متفاوت برای ابراز عشــــــــــق...!

راهی متفاوت برای ابراز عشــــــــــــــــــق...!

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.


در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند...


داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

 

اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟


بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!


پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .

 

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...


نوشته شده توسط در 20 Jul 2009 ساعت 11:12 AM | لینک ثابت |

ایمان واقعی...

عالم فروتن ...

 

گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود ٬ کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت :

این کاسه گندم من هستم ! ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت :

و این دانه گندم هم فلان عالم است !

و شروع کرد به تعریف از خود .

خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید . فرمود به او بگوئید :

 آن یک دانه گندم هم خودش است ٬ من هیچ نیستم...

 


ایمان واقعی ...

 

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .

فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :

مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد !


نوشته شده توسط در 23 Jun 2009 ساعت 8:37 PM | لینک ثابت |

دلیل شرافتمندانه!

هيزم شكن

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي

 رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود،

 يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه

 تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت.


"آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به

زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين

 تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير

 آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟

 جواب داد: آره.


فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم

شكن خوشحال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار

رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي

 كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته،

 زنم افتاده توي آب. "


فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟

هيزم شكن فرياد زد: آره!


فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه "


هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي

 دوني، اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين

زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم، تو

 مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو

 هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي

 نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.



نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده!!!!


نوشته شده توسط مسعود در 5 May 2009 ساعت 8:44 PM | لینک ثابت |

وضعم آنقدرها هم بد نبود

وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم....

در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!

در طبقه نهم پیتر قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد!

در طبقه هشتم جولی گریه می کرد،چون نامزدش ترکش کرده بود.

در طبقه هفتم دنی را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزه اش را می خورد!

در طبقهششم هنگ بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تابلکه کاری پیدا کند!


درطبقه پنجم آقای وانگ به ظاهر ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید.

در طبقه چهارم رز را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد!

در طبقه سوم پیرمردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!

در طبقه دوم لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل مفقود شده بود... زل زده است!

قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم.

اما حالا می دانم که هرکس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد.

بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم آن قدرها هم بد نبود!

حالا کسانی که همین الان دیدم دارند به من نگاه می کنند.

فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضع شان آن قدرها هم بد نیست!!!!


نوشته شده توسط در 22 Apr 2009 ساعت 8:30 PM | لینک ثابت |

اگر یک سنجاقک بودی...

          

انشالله که عمرتان مثل عمر سنجاقک ها نباشد چون آنها فقط 24 ساعت عمر می کنند!

راستی تو اگر یک سنجاقک بودی و فقط یک روز فرصت زنده شدن و زندگی کردن داشتی چه کار می کردی؟چه قدر از این 24 ساعت را می خوابیدی؟باز هم کاری می کردی که از دست خودت عصبانی شوی و خودت را سرزنش کنی؟چه مدت جلوی تلویزیون می نشستی و از این شبکه به آن شبکه می رفتی و برای گذراندن وقت حتی برنامه هایی را که برایت جالب نیستند نگاه می کردی؟! چه قدر پای تلفن با افرادی که وجه چندان مشترکی  هم نداری به صحبت های بیهوده می گذراندی؟آیا باز هم بی هدف توی خیابان ها می گشتی و خریدهای غیر ضروری می کردی؟

 

                      لطفا ادامه مطلب رو کلیک کنید...

                                             

                              نظر یادتون نره!

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط در 14 Apr 2009 ساعت 9:38 PM | لینک ثابت |

یک همچو برادری...

یكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه دلاری بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم.."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او دلاری بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."
پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.
 " دان كلارك".


نوشته شده توسط در 30 Mar 2009 ساعت 0:57 AM | لینک ثابت |

میلاد حضرت محمـــــد (ص) و امام صــــــادق (ع)

به نام خدایی که همین نزدیکی هاست 

زاحمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندراین یک میم غرق است
یقینا میم احمد میم مستی ست
که سر مست از جمالش چشم هستی ست

ادامه شعر و یک داستان کوتاه در ادامه مطلب...

 

با سلام و عرض تبریک و تهنیت به مناسبت ولادت نگین پیغمبران و آیت جمال الهی حضرت محمـــــد.ص. و ششمین اختر تابناک امامت و ولایت امام جعفر صادق.ع. خدمت شما دوستان و عزیزان گرامی.

لحظاتی پر از شادی و خوشحالی رو براتون آرزو می کنم.

راستی پیشاپیش عید سعید نوروز رو هم تبریک میگم

یا علـــــــــــی

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط در 14 Mar 2009 ساعت 10:8 PM | لینک ثابت |

درخت جامدادی

                             

* آقای عمادی ، فریدون را صدا زد و گفت: بیا پسرم ، این پاکت رو که پدرت برای من فرستاده، بده به مادربزرگت و بگو که پدرت فعلا نمیتونه بیاد، خیلی کار داره.

* فریدون به کیف رنگ و رو رفته ی معلم خیره شده بود. خدایا واقعیت داره، یعنی

 می تونم به آرزوم برسم. اما سعید و مهرداد  چی؟ اونا از من زرنگترن. ولی سعید که چندتا جامدادی داره ، مهران هم با پولهاش می تونه یه گونی جامدادی بخره . به خاطر ننه و زهرا هم شده، باید جایزه رو ببرم. اونم یه جامدادی با عکس مرد عنکبوتی. اگه ببرمَش،یه شیفت مال من،یه شیفت مال زهرا. دیگه همکلاسیهای زهرا بهش نمیگن: اینو باش، جامدادیش شده یه تیکه پارچه و کش.

جایزه ی امتحان فردا، جامدادی بود. هرچند چیز بزرگی نبود ولی آرزوی فریدون بود. شاید هم به چیزای گرون ، آرزو میگفت.در کلاس فریدون،بیشتر وقتها، ربودن مهره ی اصلی روشی بود که جایگزین تلاش می شد و شرط واجب اون، ظاهر و شغل پدر و مادر بود.وقتی اولِ سال معلم از فریدون پرسید: شغل پدر ومادرت چیه؟با پررویی بلند شد و گفت:ننه میگه بابام رفته حبسِ ابد و بعد از اینکه رفت سرِ این کار، مادرم دق کرد. ننه میگه شغل قبلی بابام  بهتر بود، هرچند پول کمی داشتیم.آقا، من و زهرا خیلی وقته بابامونو ندیدیم ولی ننه میگه داره کار میکنه که ما گرسنه نمونیم.آقا ما به شغل پدرمون افتخار می کنیم.

فریدون تا زنگ آخر فقط با انگشت، رو هوا عکس جامدادی می کشید. زنگ که خورد نقاشیِ هوایی رو پاک کرد و طبق عادتِ همیشگی به طرف خونه رفت. به خیابون اصلی که رسید مهرداد با ماشین پدرش، از کنارش گذشتند. فریدون ، غرقِ در رویای جامدادی نزدیک بود با سر در جوی آب بیفتد. نگاهی به کفشهایش کرد ، دهن باز کرده بود و هِرهِر می خندید. لبخندِ بی ریختی زد و با سرعت شروع به دویدن کرد.

به خانه که رسید ننه را دید که مشغول حرف زدن با مستاجرِ پسرش بود. هروقت سرو کله اش پیدا می شد بعد از رفتنش، ننه تا چند ساعت تو خودش بود. تنها مهمان آن خانه بود و همیشه خبرِبد می آورد. این بار پیرزن شنیده بود که پسرش بعد از مرگِ او خانه را خواهد فروخت و نمی دانست چه بر سر نوه هایش می آید. آفتاب داشت کم کم غروب می کرد. فریدون ،غروب

را دوست داشت به شرطی که چیزی برای خوردن در خانه پیدا شود. تنها درآمدشان ، مقدار پولی بود که  گاهی عمویش، آن هم به خاطر خانه به آنها می داد.

 « منفعت دلیل دوست داشت بود». فریدون، مشغول خواندن امتحان فردا بود. زهرا هم کنارش نشسته بود و چند دقیقه یکبار به او لبخند می زد و با چشمهایش ا لتماس می کرد که جایزه فردا را ببرد. او حتی، درسی را که به خاطر آن ممکن بود تنبیه شود را، نیز رها کرده بود.زورِ جایزه بیش از کتک بود و این ذهنیت ها و باورها در حال تشکیل دادن شخصیت ِ فریدون بود. زندگی او و خواهرِ معصومش، تحت الشعاعِ یک جامدادی به رنگ مرد عنکبوتی بود، برای فریدون، مرد عنکبوتی بیش از جامدادی ارزش داشت. انسان حیوان نمایی که قهرمان او وهم سن وسالهایش بود،از وقتی سرو کله اش پیدا شده بود،بچه ها ، دیگر جامدادی های دارا و سارا را نمی خریدند، شاید هم دارا و سارا  نقششان را خوب بازی نکرده بودند.ولی مرد عنکبوتی، اینقدر خوب از عهده ی نقشش برآمده بود که آدمهای بدِ پشتِ نقابش هم، مشخص نبودند.

خیلی زود، وقت امتحان رسید. فریدون اینقدر آماده بود که انگار روز امتحان ، راحت ترین روزش بود. معلم سوالها  را تقسیم کرد و طولی نکشید که وقتِ امتحان تمام شد. معلم مشغولِ صحیح کردنِ برگه ها شد و مبصر هم پایِ تخته ، مشغول نوشتنِ خوبها وبدها شد. مبصر، صاحبِ قدرت بود و تعیین کننده ی هنجار و ناهنجار.[ هنجار= قدرت؟؟]

فریدون همیشه در صفِ بدها بود چون بچه ها از حرف زدنِ او خوششان نمی آمد. پسری که از محله های پایین شهر به مدرسه ی نمونه دولتی آمده بود.

معلم از جایش بلند شد به معنای اینکه نوبت اعلام نتایج است. لبهای فریدون شروع به لرزیدن کرد. خدایا خواهش می کنم منو برنده کن، قول میدم دیگه پسرِ همسایه رو موقعِ بازی کتک نزنم. خدایا من خیلی درس خوندم، میخوای جایزه رو بدی به سعید ومهران. چند تا جامدادی میخوای به اونا بدی، پس من چی؟

شاید فریدون کمی دیر از خدا خواسته بود جایزه را به او بدهد چون برنده او نبود. طبق قانونِ معلم او بازنده بود. جز مواقعی که دلش برای پدر ومادرش تـنگ می شد، هیچ وقت گریه نمی کرد. اما با یاد آوردن چشمان منتظرِ زهرا، اشکهایش به راحتی سرازیر شد. کسی اشکهای فریدون را نمی دید. چون همه مشغول تماشای شادیِ مهران بودند.

زنگِ آخر بود و آقای عمادی باید به کلاس می آمد. موقعِ حضور وغیاب، متوجه نبودِ فریدون شد.- بچه ها از فریدون خبری ندارید؟ سعید فورا بلندشد- آقا اجازه، جامدادیِ مهران رو دزدیده و از مدرسه فرار کرده،حتی کتابهاشو هم جا گذاشته. یکی دیگر از بچه ها با صدای بلند گفت: آقا یکی ازکتابهای ِ منم چند وقت پیش گم شد، حتماً اونم، کارِ فریدون بوده...

* زهرا، خوشحال بود که این بار به خاطرِ نداشتن جامدادی، مورد تمسخر همکلاسیهایش قرار نمی گرفت. فریدون رویِ بامِ خانه دراز کشیده بود که با شنیدنِ صدای زنگِ در ، خودش را جمع کرد تا کسی او را آنجا نبیند. ننه خودش را به سختی به درِ خانه رساند. آقای عمادی پشت در بود. سلام مادر،فریدون کتابهاشو تو مدرسه جاگذاشته بود،آوردم بهش بدم، حالا خونه س؟

-نه پسرم. چیزی شده؟ از مدرسه فرار کرده. نه، اتفاقی نیفتاده.اگه فریدون برگشت خونه بهش بگید فردا حتما بیاد مدرسه، کارِش دارم.

فریدون تا موقع برگشتنِ زهرا از مدرسه، روی پشت بام بود و ننه فکر می کرد که او در خانه نیست. به آرامی خودش را به کوچه رساند تا قبل ازرسیدنِ زهرا، او راببیند.

زهرا داشت وارد کوچه می شد که فریدون فورا جلویش را گرفت و قبل از اینکه چیزی بگوید زهرا فوراً گفت:داداش ، امروز همه به جامدادیِ من نگاه می کردن، اینقدر خوشحال بودم که املاء 20 گرفتم، معلم هم به همه ی بچه ها گفت که منو تشویق کنن. خوبه آبجی کوچولو، حالا اون جامدادی رو میدی به من، بعدشم چیزی به ننه درباره ی جامدادی نگو. چرا نگم؟ اگه بفهمه جایزه گرفتی ،خوشحال میشه. ولی من میخوام جامدادی رو تو حیاط بکارم و هرروز بهش آب بدیم تا زود سبز بشه، اون وقت یه عالمه جامدادی داریم. فریدون، وقتی بزرگ شد دوتا جامدادی به من میدی، چون یکی از دوستام هم جامدادی نداره. آره، میتونی هرچند تا که خواستی برداری، فقط باید به ننه چیزی نگی. باشه.

فریدون و خواهرش وارد حیاط شدند و ننه هم روی پله های جلویِ آشپزخانه نشسته بود.   

-فریدون ذلیل شده، هیچ معلوم هست کجایی؟باز از مدرسه فرار کردی. کتاباتو چرا جاگذاشتی که اون معلمه کی بود،اسمش یادم رفت،برداره بیاره. ننه، من دیگه به اون مدرسه نمی رم. هیچکس اونجا از من خوشش نمیاد. مدیر هم بهم گفته اینجا یه مدرسه ی نمونه دولتیه، اگه یه بار دیگه فرار کنم اخراجم می کنه.اگه دوباره برم اون مدرسه اول مبصر رو کتک میزنم بعدش هم کتابهای سعید و مهرداد رو پاره می کنم و فرار می کنم.تا حالا هم به خاطرِ آقای عمادی مدرسه می رفتم. ای کاش بابام مثِ آقای عمادی بود، اون همیشه بهمون سر میزنه، پولهایی رو که بابا می فرسته به دستمون میرسونه. اگه اون نباشه بابا به کی پول بده برامون بیاره.

-ولی معلمت گفت که فردا حتما بری مدرسه؟ - گفتم که، من دیگه مدرسه نمیرم.

* زهرا زودتر از خروسها بیدار شده بود و داشت به جامدادی آب می داد تا زودتر بزرگ بشه که بدون جامدادی مدرسه نره. زهرا جان، صبحِ به این زودی چرا بیدار شدی؟ - هیچی ، ننه داشتم حیاط رو جارو می زدم. قربون دختر دلسوزم برم.

نزدیک ظهر بود. فریدون و زهرا مشغول آب دادن به جامدادی بودند که صدایِ در ، ترس به دل فریدون انداخت. نکنه مدیر باشه؟اگه ننه بفهمه جامدادی رو دزدیدم چی؟اصلا در رو باز نمی کنم. صدای ننه از آشپزخانه بلند شد. - فریدون ببین کیه در میزنه. فریدون؟

-باشه ننه، الان باز می کنم. سلام آقای عمادی ، بفرما تو آقا. ننه گفت دیروز اومدید اما من دیگه اون مدرسه نمیام. نکنه بازم از پدرم خبر آوردین؟

- سلام  پسرم. اجازه میدی من هم حرف بزنم. نه از پدرت خبری ندارم. هرچند میدونم حالش خوبه. حالا برو لباساتو بپوش که میخوام ببرمت یه مدرسه جدید. فریدون لحظه ای به فکر فرو رفت: یه مدرسه جدید...- پس چرا ایستادی، زود باش پسر ،دیر میشه ها . چشم آقا ،الان میام.

* آقای عمادی نگاهی به حیاط انداخت و زهرا را دید که مشغولِ آب ریختن روی قسمتی از خاکِ باغچه بود. بلند شد و نگاهی به آقای عمادی کرد و لبخندی زد. سلام آقای عمادی.

-سلام دخترم داری باغچه رو آب میدی.

زهرا سری به نشانه تایـید، تکان داد و با خودش گفت:

ای کاش بابام مثِ آقای عمادی بود.
نوشته شده توسط مسعود در 23 Feb 2009 ساعت 3:21 AM | لینک ثابت |

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ mslife محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط مسعود صفری