| به نام آن که اگر حکم کند همه ما محکومیم!!

روزی دوستی از جنس محبت و کمی ابریشم
با کسی در راهی هم سفر بود
که زیر لب می خواند...
کاش می شد بارانی
بر شیشه دل تنهای کسی
خط آبی می شد...
بوسه بر دیده مردم می زد
که تاری اش بهانه ای جز اشک شوق ندارد...
کاش می شد نسیمی
این دل خسته ما را، می برد
می نشاند بر پر آن شاپرکی
که همه شوقش از باران، قطره آبی است
در دل گل، تا بنوشد با ناز...
از او پرسید: آیا تو واقعا خسته و تنهایی؟
و شنیده بود: البته، آیا تو می توانی کمکم کنی؟
دوست ابریشمی با محبت سر تکان داده و گفته بود:
من به تو آینده ای روشن را نوید می دهم، اما خودت باید راه زندگی ات را
پیدا
کنی.
منتظر زمان کامل و بی نقص بودن، تو را از انجام هر کاری باز می دارد.
و تو باز هم به آرزویی دست یافتنی به خاطر این توهم دور می مانی...
از تلاش کردن نترس، از دست روی دست گذاشتن واهمه داشته باش.
سختی ها باعث رشد تو خواهند شد، تجربه می اندوزی و شیوه زندگی
جدیدی
را برای خودت خلق می کنی.
از دوست کمک بخواه... اما سنگینی بارت را به او نسپار
آن کس پرسیده بود: چرا؟
و ابریشمی گفته بود: زیرا او تو را دوست دارد
و در ضمن بار خودش را...
این باعث می شود حرف و بار تو را بر زمین بگذارد و از این که او را
نفهمیدی برنجد؛ در نتیجه تنها می مانی و ...
اگر کاری هست که می توانی الان انجام دهی، دست روی دست نگذار
به نفس اجازه نده روز خوب دیگری را از تو بگیرد
باور کن همیشه کاری هست که بتوانی انجام دهی، مهم این است که
باور کنی جرأت و جسارت داری و منتظر شرایط عالی نباشی
خودت همت کنی و آن را بسازی
زیرا شرایط به وجود می آیند، آن ها فی النفسه وجود ندارند.
زمانی که وقت را تلف نکنی، به بهانه ها قدرت ابزار ندهی، تسلیم
دشواری ها نشوی یاد خواهی گرف با کمی تلاش بیشتر
به سوی آرزویت هدایت شوی...
دوست ابریشمی با خود اندیشید: اما به راستی فایده این همه عذر و
بهانه چه خواهد بود؟چرا مدد را از برون می طلبیم در صورتی که عشق
الهی؛
آن را در درون ما به ودیعه نهاده...
و به راه افتاد در حالی که سکوت، چون هاله ای زیبا او را در بر گرفته
بود...
یا علــــــــــــــــــــی   
نوشته شده توسط در 29 Oct 2008 ساعت 10:57 PM | لینک ثابت |
|