تبليغاتX
๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

ماه رمضونه، آی گنه کارا بیاید...

رسول خدا (ص) توبه کننده مانند کسی است که گناهی ندارد.

توبه رستگاری:

در کتاب همای سعادت، از زبان نجیب الدین نقل شده است:

یک شب در قبرستان بودم، چهار نفر را درحالیکه جنازه ای را بر دوششان بود، دیدم که به طرف قبرستان می آیند. جلو رفتم و به آوردن جنازه در آن وقت شب، اعتراض کردم؛ گفتم: از عمل شما این طور می فهمم که انسانی را کشته اید و نیمه شب قصد دفن آن را دارید، تا کسی از اسرارتان آگاه نشود.

گفتند: ای مرد، خیال بد نکن! زیرا مادرش با ماست. دیدم پیرزنی جلو آمد، گفتم: ای مادر! چرا نیمه شب جوانت را به قبرستان آورده ای؟

گفت: چون جوان من معصیت کار بود، وقت مردن، چند وصیت کردو از من خواست که به آنها عمل کنم. و صیت او چنین است: اول: چون من از دنیا رفتم، طنابی به گردنم بینداز و مرا در خانه بِکِش و بگو: خدایا! این بنده گریزپا و معصیت کاری است که به دست سلطان اجل، گرفتار شده، او را بسته نزد تو آوردم به او رحم کن!

دوم: جنازه ام را شبانه دفن کن تا مبادا کسی بدن مرا ببیند و از جنایات من یاد کند و معذب شوم.

سوم: بدنم را خودت دفن کن و لحد بگذار تا خداوند موهای سفید تو را ببیندو به من عنایتی بفرماید و مرا بیامرزد! درست است که من توبه کرده ام و از کرده هایم پشیمانم؛ ولی تو این وصیت های مرا انجام بده.

پیرزن گفت: وقتی جوانم از دنیا رفت، ریسمانی به گردنش بستم و او را کشیدم؛ ناگهان صدایی بلند شدو گفت: الاّ اِنَّ اولیاء الله هم الفائزون، با بنده گنهکار ما این طور رفتار نکن، توبه او را پذیرفتیم و خود می دانیم با او چگونه رفتار کنیم.

رسول خدا (ص) می فرمایند:

من علم من اخیه سیئه فسترها، ستر الله علیه یوم القیامة؛ هر که از گناه برادرش آگاه گردد و آن را بپوشاند، خدا هم در قیامت گناهان او را خواهد پوشاند.

در احادیث وارد شده که در روز قیامت بنده ای را می آورند در حالی که گریان است. خطاب می رسد که: چرا گریه می کنی. او عرض می کند: گریه می کنم بر آنچه در این روز از عیوب من در نزد آدمیان و فرشتگان ظاهر خواهد شد.

خداوند عالم می فرماید: ای بنده من! تو را در دنیا در حالی که مشغول معصیت من بودی و می خندیدی، رسوا نکردم، چگونه امروز آبرویت را ریزم در حالی که پشیمان و گریانی؟

امام صادق (ع): هرگاه تصمیم به گناهی گرفتی آن را انجام نده؛ زیرا گاه خداوند متعال رو به بنده ای که در حال گناه است می کند و می گوید: به عزت و جلالم  سوگند که هرگز تو را نخواهم بخشید!

پیامبر گرامی اسلام، در یکی از مسافرت ها همراه جمعی از اصحاب خود در سرزمین خالی و بی آب و علفی فرود آمد و به یاران خود فرمود: هیزم بیاورید، تا آتش روشن کنیم.

اصحاب عرض کردند یا رسول الله! اینجا سرزمین بی آب و علفی است و هیچ گونه هیزمی در آن وجود ندارد.

پیامبر فرموند: بروید و هر کس، هر مقدار می تواند، هیزم جمع کند و بیاورد. یاران به صحرا رفتند و هر کدام، هر اندازه که می توانستند ریز و درشت، جمع کردند و با خود آورند. آنان هیزم ها را، در مقابل پیغمبر هم ریختند و مقدار زیادی هیزم جمع شد.

در این وقت، رسول خدا (ص) فرمود: گناهان کوچک هم مانند این هیزم های کوچک است. اول، به چشم نمی آید؛ ولی وقتی روی هم جمع می گردد، انبوه عظیمی را تشکیل می دهند.

آنگاه فرمود: یاران! از گناهان کوچک نیز بپرهیزید. اگر چه گناهان  کوچک، چندان مهم به نظر نمی آیند؛ اما بدانید، هر چیز طالب و جستجو کننده ای دارد. جست و جو کنندگان، آنچه را در دوران زندگی انجام داده اید و هر آن چه را بعد از مرگ، آثارش باقی مانده، همه را می نویسند و روزی می بینند که همان گناهان کوچک، انبوه بزرگی را تشکیل داده اند.

 

بیایید در این ماه رمضان کمتر دل امام عصر را بسوزانیم. قدری هم فکر مهدی (عج) باشیم.

 


نوشته شده توسط مــــــــــــــ. در 9 Sep 2009 ساعت 10:22 PM | لینک ثابت |

ای مهربان به میهمانی دل بیا...

به نام آن که اگر حکم کند همه ما محکومیم!!

روزی دوستی از جنس محبت و کمی ابریشم

 

با کسی در راهی هم سفر بود

 

که زیر لب می خواند...

 

کاش می شد بارانی

 

بر شیشه دل تنهای کسی

 

خط آبی می شد...

 

بوسه بر دیده مردم می زد

 

که تاری اش بهانه ای جز اشک شوق ندارد...

 

کاش می شد نسیمی

 

این دل خسته ما را، می برد

 

می نشاند بر پر آن شاپرکی

 

که همه شوقش از باران، قطره آبی است

 

در دل گل، تا بنوشد با ناز...

 

از او پرسید: آیا تو واقعا خسته و تنهایی؟

 

و شنیده بود: البته، آیا تو می توانی کمکم کنی؟

 

دوست ابریشمی با محبت سر تکان داده و گفته بود:

 

من به تو آینده ای روشن  را نوید می دهم، اما خودت باید راه زندگی ات را

پیدا

 

کنی.

 

منتظر زمان کامل و بی نقص بودن، تو را از انجام هر کاری باز می دارد.

 

و تو باز هم به آرزویی دست یافتنی به خاطر این توهم دور می مانی...

 

از تلاش کردن نترس، از دست روی دست گذاشتن واهمه داشته باش.

 

سختی ها باعث رشد تو خواهند شد، تجربه می اندوزی و شیوه زندگی

 جدیدی

 

را برای خودت خلق می کنی.

 

از دوست کمک بخواه... اما سنگینی بارت را به او نسپار

 

آن کس پرسیده بود: چرا؟

 

و ابریشمی گفته بود: زیرا او تو را دوست دارد

 

 و در ضمن بار خودش را...

 

این باعث می شود حرف و بار تو را بر زمین بگذارد و از این که او را

 

نفهمیدی برنجد؛ در نتیجه تنها می مانی و ...

 

اگر کاری هست که می توانی الان انجام دهی، دست روی دست نگذار

 

به نفس اجازه نده روز خوب دیگری را از تو بگیرد

 

باور کن همیشه کاری هست که بتوانی انجام دهی، مهم این است که

 

باور کنی جرأت و جسارت داری و منتظر شرایط عالی نباشی

 

خودت همت کنی و آن را بسازی

 

زیرا شرایط به وجود می آیند، آن ها فی النفسه وجود ندارند.

 

زمانی که وقت را تلف نکنی، به بهانه ها قدرت ابزار ندهی، تسلیم

 

دشواری ها نشوی یاد خواهی گرف با کمی تلاش بیشتر

 

به سوی آرزویت هدایت شوی...

 

دوست ابریشمی با خود اندیشید: اما به راستی فایده این همه عذر و

 

 بهانه چه خواهد بود؟چرا مدد را از برون می طلبیم در صورتی که عشق

 

الهی؛

 

آن را در درون ما به ودیعه نهاده...

 

و به راه افتاد در حالی که سکوت، چون هاله ای زیبا او را در بر گرفته

 

بود...

 

یا علــــــــــــــــــــی

 

 


نوشته شده توسط در 29 Oct 2008 ساعت 10:57 PM | لینک ثابت |

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ mslife محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط مسعود صفری