تبليغاتX
๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

عشق را از پرنگان بیاموزیم...

پرنده ها هم عاشق می شوند...

گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.
 
پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و منتظر شوهرش می باشد
 
 
 
پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد
 
 
پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد
 
 
لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود شروع به جیغ زدن و گریه کردن می کند
 
 
در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد
 
 
 

 
 
 
یه داستان بسیار زیبا در رابطه با ارزش دوستی در
 
 ادامه مطلب هست که اگه نخونید خیلی ضرر کردید
 
...
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس...
 
ادامه مطلب را کلیک کنید...

ادامه مطلب

نوشته شده توسط مسعود در 19 Dec 2009 ساعت 0:0 AM | لینک ثابت |

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم...

 

من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم     چشم بیمــــار تــــو را دیــدم و بیمار شدم


فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم       همچــــو منصــور خــــــریدار سرِ دار شدم


غم دلدار فكنده است به جانم، شررى       كـــه بـــه جــــان آمدم و شهره بازار شدم


درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز        كه من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم


جــــامــه زهد و ریا كَندم و بر تن كردم       خــــرقــــه پیــــر خـــراباتى و هشیار شدم


واعـــظ شهــر كــه از پند خود آزارم داد       از دم رنــــد مــــى‏آلــــوده مــــَددكار شدم


بگـــذاریــــد كــــه از بتكــده یادى بكنم       مـــن كـــه با دستِ بت میكده، بیدار شدم 

(شاعر: امام خمینی)

تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی          تو طبیب دل مایی ز چه بیمار شدی


تو که فارغ شده بودی ز همه کون و مکان       دار منصور بریدی همه تن دار شدی


عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر      ای که در قول و عمل شهره بازار شدی


مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی            وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی 


خرقه پیر خراباتی ما سیره توست                     امت از گفته در بار تو هشیار شدی


واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی                    دم عیسی مسیح از تو دیدار شدی


یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم                ببریدی ز همه خلق و به خلق یار شدی

(شاعر: آقای خامنه ای)



دست آخر هم مطلبی از دکتر شریعتی عزیز(برای شادی روحش

 یه صلوات بفرستید، بعد مطلب رو بخونید) 

 
 کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛
 اول آنکه کچل بود ،
دوم اینکه سیگار می کشید
و سوم اینکه که تهوع آور بود چون در آن سن و سال زن داشت !
چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد ...
 
التماس دعا

نوشته شده توسط مسعود در 6 Dec 2009 ساعت 0:0 AM | لینک ثابت |

من به عرض زندگی فکر می کنم...!

سخنان دکتر شریعتی(قسمت دوم)

به دکتر شریعتی میگن! سیگار طول عمر آدم رو کم میکنه در جواب بهش میگه من به عرض زندگی فکر میکنم نه به طول زندگی





انسان بیش از زندگی است ؛ آنجا که هستی پایان می یابد،او ادامه می یابد





وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند،وقتی خواستم ستایش کنم راهم را بستند،وقتی خواستم عاشق بشم گفتند دروغ،وقتی خواستم بخندم گفتند دیوانه است......دنیا را نگه دارید من میخوام پیاده شوم.



ما همه آدمیم و بهشت همین زندگی است و هر کس به اندازه ای که از میوه آن درخت ممنوع می خورد خود را بیشتر تبعیدی زمین و غریب زمانه می بیند

 

کاش خدا سه چیز را نمی آفرید .......

غرور،دروغ،عشق

تا هیچ گاه کسی از سر غرور به دروغ دم از عشق نزند




بهترین فرشته ها همین شیطان بود.مرد و مردانه ایستاد

و گفت: سجده نمیکنم تو را سجده می کنم اما این

آدمکهای کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای این

موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و

بهشت و پرستش و عظمت وبزرگواری و آخرت و وحق

شناسی ومحبت و همه چیز را فراموش می کندسجده نمی کنم

نمی بینی اینها چه می کنند؟ زمین را به چه کثافتی کشانده اند

مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و درد منشانه میکشند



خداوندا به هر کس که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است.


برایت دعا میکنم که خدا از تو بگیرد هر آنچه خدا را از تو میگیرد



خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود می آموزم


خدا جبران تمام نداشته های من است و اگر تنهاترین شوم باز هم خدا هست


كسانی كه معنی دوست داشتن عشق ایثار و خلوص را می فهمند خدا را به آسانی می شناسند



دوست داشتن را هر کس بفهمد خدا را به آسانی استشمام بوی گل می فهمد، اما اگرکسی فقط فهمیدن عقلی را می فهمد، خدا برایش مجهولی است دست نایافتنی



خداوندا: به من قدرتی ببخش که بتوانم به آن اندازه که دوستش دارم، نیاز دوست داشتنش را در خویش خاموش گردانم!



خداوندا! به‌ علمای‌ ما مسوولیت
و به‌ عوام‌ ما علم‌ و به‌ مومنان‌ ما روشنایی‌
و به‌ روشنفكران‌ ما ایمان‌ و به‌ متعصبین‌ ما فهم‌
و به‌ فهمیدگان‌ ما تعصب‌ و به‌ زنان‌ ما شعور و به‌ مردان‌ ما شرف‌
و به‌ پیروان‌ ما آگاهی‌ و به‌ جوانان‌ ما اصالت‌
و به‌ اساتید ما عقیده‌ و به‌ دانشجویان‌ ما نیز عقیده‌
و به‌ خفتگان‌ ما بیداری‌ و به‌ دینداران‌ ما دین‌
و به‌ نویسندگان‌ ما تعهد و به‌ هنرمندان‌ ما درد و به‌ شاعران‌ ما شعور
و به‌ محققان‌ ما هدف‌ و به‌ نومیدان‌ ما امید و به‌ ضعیفان‌ ما نیرو
و به‌ محافظه‌كاران‌ ما گستاخی‌ و به‌ نشستگان‌ ما قیام‌
و به‌ راكدان‌ ما تكان‌ و به‌ مردگان‌ ما حیات‌ و به‌ كوران‌ ما نگاه‌
و به‌ خاموشان‌ ما فریاد و به‌ مسلمانان‌ ما قرآن‌
و به‌ شیعیان‌ ما علی‌ و به‌ فرقه‌های‌ ما وحدت‌
و به‌ حسودان‌ ما شفا و به‌ خودبینان‌ ما انصاف‌
و به‌ فحاشان‌ ما ادب‌ و به‌ مجاهدان‌ ما صبر و به‌ مردم‌ ما خودآگاهی‌
و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصمیم‌ و استعداد فداكاری‌ و شایستگی‌ نجات‌ و عزت‌ ببخش...


نوشته شده توسط مسعود در 13 Nov 2009 ساعت 0:0 AM | لینک ثابت |

یا اباصالح المهدی ادرکنی....

یه روز یکی از دوستام برام تعریف می کرد، که :

 همه چيز رو رديف كرده بودم

بابا و مامانم رو فرستادم خونه ي خاله و عمّه

خونه رو براي دوست دخترم آماده ي آماده کرده بودم 

حساب همه چي رو هم كرده بودم

رفتم دنبال دوست دخترم

ديدم زودتر از من ، جايي كه باهم قرار گذاشته بوديم ؛ منتظرمه

خدائيش دختر پايه ايه!!

خيلي دوسش دارم

من و اون وقتي همديگرو ديديم ، آروم و قرار نداشتيم

تو ذهن من فقط يه چيز ميگذشت

اونم اين كه وقتي رفتيم خونه چطور ....!!!

احتمالا اونم به همين چيزا فكر مي كرد ...!!!

چون اولين بار بود كه مي خواستيم ... رو تجربه كنيم

هم من و هم اون

سوار ماشين شديم

دربست گرفتم

رسيديم در خونه

با موبايل دوست دخترم زنگ زدم خونه كه ببينم همه چي رديفه يا نه

نكنه كسي خونه باشه !

ديدم كسي خونه نيست

با خودم گفتم : ايول

ديگه دل تو دلم نبود

مي دونستم سه ساعت زمان داريم

وبايد از اين سه ساعت بهترين استفاده رو كرد

در حياط رو باز كردم

از راه پله ها رفتيم بالا

حواسم به واحدهاي همسايه بود كه مارو نبينن كه يه وقت آمار منو به بابام اينا ندن

سريع دو طبقه رو رفتيم بالا

نفهميدم از در حياط چطور رسيديم در آپارتمان

كليد رو انداختيم توي در ورودي آپارتمان كه بريم تو

چشمت روز بد نبينه

خيلي برام عجيب بود

يه اتفاقي افتاد كه اصلا فكرش رو نمي كردم

يعني محال بود كه يه همچين اتفاقي بيفته

كليد توي در شكست

هر چي تلاش كردم كه يه جوري كليد رو در بيارم نشد كه نشد

كلي برا اين لحظه برانامه ريزي كرده بودم

كلي براش فكر كرده بودم

مدتها بود تو آرزوهام اين لحظه رو تصور مي كردم

لحظه اي كه من و اون با هم تنها بشيم....

گفتم عيب نداره

تو اين سه ساعت وقت هست

مي رم كليد ساز ميارم

به دوست دخترم گفتم : بريم كليد ساز بياريم

اونم  كه پايه تر از من بود گفت : بدو بريم كه به لاقل برسيم بريم يه حالي ببريم

وقتي انرژي مثبتش رو ديدم

انگيزم براي پيدا كردن كليد ساز چند برابر شد

سريع از پله ها اومديم پايين

اومديم سر خيابون

روزجمعه

حالا كليد ساز از كجا گير بياريم

سريع يه دربست ديگه گرفتم

بعد از يك ساعت چرخيدن تو خيابون

يه كليد ساز پيدا كرديم

گفتم : آقا داستان از اين قراره كه كليد توي در شكسته

گفت : بريم درستش كنيم

اومديم در خونه

به دوستم گفتم : تو برو تو ايستگاه اتوبوس سركوچه بشين تا وقتي هم من بت زنگ

نزدم نيا

اگه يكي از همسايه ها تو رو تو آپارتمان ببينه خيلي ضايع ميشه

اونم كه هميشه منو شرمده مي كرد گفت :

اشكالي نداره عزيزم، من تو ايستگاه نشستم و منتظر زنگتم

دردسرت ندم

كليد ساز گفت بايد قفل عوض بشه

دوباره يه دربست ديگه تا قفلسازي و آوردن يك قفل جديدبراي در خونه

 اومديم و قفل رو عوض كرديم

همين كه لحظات آخر كار كليد ساز بود

مادرم زنگ زد موبايلم كه ما با خالت اينا داريم مياييم خونه

برو يه سري خريد كن و ....

اي تف به اين شانس

همه ي نقشه هام نقس بر آب شد

و نشد كه آرزوم به واقعيت بپيونده...

اون روز كلي پول از تو جيبم رفت

كلي هم حساب كتاب كه جرا قفل خونه عوض شده به ننه بابام دادم

آخرشم شرمنده روي دوست دخترمون شديم

از اون رو زتا به حالا همش اين سوالم تو ذهنمه كه :

من حساب همه چي رو كرده بودم

چي شد كه نشد بريم خونه و كليد آهني(ميفهمي چي ميگم ، كليد آهني)

 توي در شكست

كجاي كارم اشتباه بود كه همين يه دونه موقعيت رو هم كه پيش اومده بود از دست دادم

..........................................................

وقتي همه ي حرفاش تموم شد ، اونجايي كه محاسبه نكرده بود رو براش توضيح دادم

بهش گفتم :

گاهي اوقات مي شود كه كه محبي از محباي اهل بيت قصد گناه مي كنه ، تمام

مقدمات گناه رو هم براي خودش فراهم مي كنه و خودش رو آماده ي گناه مي كنه .

ديگه قدمي تا گناه فاصله نداره

فقط يك قدم  مي خواهد تا گناه به ثمر بنشينه

يه دفه ميبينه تمام صحنه عوض شده و ديگر موفق به انجام گناه نشد

با خودش فكر مي كنه كه چي شد كه نتونست گناه كنه

تو محاسبات خودش كه اشتباهي نكرده بود

پس چرا موفق به انجام گناه نشد ؟؟

كمي فكر ....

كمي فكر ………….

كمي فكر …………………..

آره داداش من

 تو اون لحظه مشمول دعاي مستجاب حضرت ولي عصر ارواحنا فداه قرار گرفته

و دعاي امام شامل حالش شده….

 

 امام زمان هميشه و هميشه ما را به ياد داره

 حتي لحظه ي گناه ما را فراموش نمي كنه .....

 

وقتي حرفام تموم شد ، ديدم دانه هاي درّ مانند اشك به روي صورت صاف و زيباش

روان شدن و داره زير لب زمزمه مي كنه :

امام زمان !

غلط كردم

امام زمان !

ممنونم كه تنهام نذاشتي ، حتي لحظه ي گناه...

 

 

یا اباصالح المهدی ادرکنی....


نوشته شده توسط مسعود در 1 Nov 2009 ساعت 2:18 PM | لینک ثابت |

خدایا کفر نمی گوبم...

شعری بسیار زیبا از استاد علی شریعتی (مطمئنم که همه دوستش دارن!!)

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

 

 

روحش شاد...

 


نوشته شده توسط مسعود در 12 Oct 2009 ساعت 0:9 AM | لینک ثابت |

دکتر شریعتی...

سخنان دکتر شریعتی

اگر دروغ رنگ داشت هر روزشاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود


اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی


اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم


اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید


اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود


اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

زندگی

زندگی چیست ؟ نان، آزادی ، فرهنگ، ایمان، و دوست داشتن


زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میکنیم ،اگر گریه است چرا میخندیم ،اگر زندگی است چرا میمیریم ،اگر مرگ است چرا زندگی میکنیم،اگر عشق است چرا به ان نمیرسیم، اگر عشق نیست چرا عاشق میشویم



زندگی چیست؟ زندگی دو نیم است.. نیمه اول در آرزوی نیمه دوم ونیمه دوم در حسرت نیمه اول



رسم زندگی این است ،یک روز یکی رو دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی،اون رفته است و همه چیز تمام شده است.... مثل یک مهمانی که به آخر رسیده است و تو به حال خود رها میشوی ... چرا غمگین میشوی این رسم زندگی است،تو نمیتوانی آن را تغییر بدهی،پس تنها آواز بخوان این تنها کاریست که از دست تو برمیاید


نوشته شده توسط مسعود در 27 Sep 2009 ساعت 0:0 AM | لینک ثابت |

ارزش ....؟

                                            

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش درآورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه های متعجب اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس  را داشته باشد؟

باز هم دست همه حاضرین بالا رفت.

این بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار با لگد بر روی آن زد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من بر سر این اسکناس در آوردم از ارزش آن چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد:

در زندگی واقعی هم همین طور است. ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچاله می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی بر سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای همه افرادی که دوستمان دارند با ارزش و دوست داشتنی هستیم.
نوشته شده توسط مسعود در 26 Aug 2009 ساعت 3:24 PM | لینک ثابت |

دوستتان دارم...!

پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم.

آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.

به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.

او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد...

 

آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.

با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.

 

ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گويي همسر رئيس جمهور بود.

پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسيده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.

هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدر حرف زديم که سينما را از دست داديم.

وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم .

وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟

من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.

 

چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم. کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.

 

يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:

نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم...

 

در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوييم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

  

جمله روز :   ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند و يا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند. 
نوشته شده توسط مسعود در 16 Aug 2009 ساعت 0:0 AM | لینک ثابت |

خدایا، چرا من...؟؟؟

آرتور اش ، قهرمان تنيس ويمبلدون، به علت دريافت خون آلوده به ويروس اچ آي وي (ايدز) هنگام عمل قلب در سال 1983 ، به بيماري ايدز مبتلا شد و در حاليكه در بستر مرگ قرار داشت ، هر روز هزاران نامه از اقصي نقاط دنيا از جانب طرفدارانش دريافت مي كرد. يكي از نامه هايي كه بدست وي رسيد بدين مضمون بود ، " چرا خداوند ترا براي مبتلا شدن به اين بيماري مهلك انتخاب كرد؟"

آرتور اش پاسخ نامه را اين چنين نوشت :

 

" در دنيا ، پنجاه ميليون كودك شروع به يادگيري بازي تنيس مي كنند. از اين تعداد ، پنج ميليون نفر بازي تنيس را ياد مي گيرند. پانصد هزار نفر از آنها اين ورزش را بطور حرفه اي دنبال مي كنند. از اين تعداد ، پنجاه هزار نفر وارد  مرحله مسابقات قهرماني مي شوند  ، پنج هزار نفر از آنها به مرحله مسابقات " گراند اسلم" راه مي يابند، فقط پنجاه نفر از اين تعداد به مرحله مسابقات " ويمبلدون " ميرسند ،  چهار نفر از آنها وارد مرحله نيمه نهايي مي شوند ، دو نفر به مرحله فينال راه مي يابند و فقط يك نفر قهرمان مي شود.  زمانيكه من جام قهرماني را در دستانم نگاه داشته بودم ، هيچگاه از خداوند نپرسيدم " چرا من؟!!!"

 

پس امروز نيز كه در درد و رنج هستم نبايد از خداوند بپرسم ، " چرا من؟


نوشته شده توسط مسعود در 7 Aug 2009 ساعت 12:36 PM | لینک ثابت |

دو تا داستان کوتاه بسیار زیبا...

من در قلب تو زنده ام

 

 پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم .

 

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از  پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...

 

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!

 

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:  

 سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.

 عاشقتم تا بی نهایت!!

 

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم..

 

 

بخوان و عبرت بگیر

 

 

روزی ،روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت . او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می‌کرد و او را با جامه‌های گران‌قیمت و فاخر میآراست و به او از بهترین‌ها هدیه می‌کرد.  

همسر سومش را نیز بسیار دوست میداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می‌کرد. اما همیشه می‌ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود.

همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می‌شد، فقط به او اعتماد می‌کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می‌کرد.  

همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می‌داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می‌شد .

روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می‌اندیشید و در عجب بود و با خود می‌گفت: "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده‌ام."

بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت: "من از همه بیشتر عاشق تو بوده‌ام. تو را صاحب لباس‌های فاخر کرده‌ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه می‌شوی؟" او جواب داد: "به هیچ وجه!" و در حالی که چیز دیگری می‌گفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت.

پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت: "در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده‌ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه می‌شوی؟" او جواب داد: "نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد.

بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت: "من همیشه برای کمک نزد تو می‌آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می‌آیی؟" او گفت: "متأ سفم، در این مورد نمی‌توانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم." جواب او همچون گلوله‌ای از آتش پادشاه را ویران کرد.

 ناگهان صدایی او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمیکند به کجا روی، با تو میآیم." پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می‌کردم.

در حقیقت، همه ما در زندگی كاری خویش 4 همسر داریم: همسر چهارم ما،سازمان مااست. بدون توجه به اینکه تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده‌ایم و به او پرداخته‌ایم، هنگام ترك سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها می‌گذارد. همسر سوم ما،موقعیت ما است که بعد از ما به دیگران انتقال می‌یابد. همسر دوم ما،همكاران هستند. فرقی نمی‌کند چقدر با هم بوده‌ایم، بیشترین کاری که می‌توانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند. همسر اول ما،عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشی از آن غفلت می‌نماییم. در صورتیکه تنها کسی است که همه جا همراهمان است.

                         


نوشته شده توسط مسعود در 28 Jul 2009 ساعت 4:46 PM | لینک ثابت |

اصرار

                                   

 تعصب بیجا-------------اشتباه

 

             این جمله ی گوته رو هیچ وقت یادت نره         

 

                      * هیچکس نمی تواند بهتر از خودمان ما را فریب دهد*  


نوشته شده توسط مسعود در 4 Jul 2009 ساعت 4:53 PM | لینک ثابت |

روز مادر مبارک باد...

خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على (ع) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.  

----------------------------

دکتر علی شریعتی

خجسته زاد روز گوهر آفرینش حضرت فاطمه زهرا (س) 

و بزرگداشت مقام زن و روز مادر گرامي باد 

كارت پستال روز مادر

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ، دلواپسی!

روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری !

روز مادر يعنی بهانه  بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد

روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن  او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود

روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....       

مادرم روزت مبارک


نوشته شده توسط مسعود در 15 Jun 2009 ساعت 5:42 PM | لینک ثابت |

دلیل شرافتمندانه!

هيزم شكن

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي

 رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود،

 يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه

 تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت.


"آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به

زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين

 تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير

 آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟

 جواب داد: آره.


فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم

شكن خوشحال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار

رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي

 كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته،

 زنم افتاده توي آب. "


فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟

هيزم شكن فرياد زد: آره!


فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه "


هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي

 دوني، اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين

زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم، تو

 مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو

 هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي

 نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.



نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده!!!!


نوشته شده توسط مسعود در 5 May 2009 ساعت 8:44 PM | لینک ثابت |

حق استاد

 

عارفان علم عاشق می شوند          بهترین مردم معلم می شوند

عشق با دانش متمم می شود        هر که عاشق شد معلم می شود

 

 

                               سعی نابرده درین راه به جایی نرسی

                                                      مزد اگر می طلبی طاعت استادببر    

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم    

                       گفت استاد مبر درس از یاد

                               یاد باد آنچه به من گفت استاد       

هرچه می دانست آموخت مرا 

  غیر یک اصل که ناگفته نهاد           

                 قدر استاد نکو دانستن   

                       حیف!استاد به من یاد داد           

گربمردست روانش پرنور

وربودزنده خدا یارش باد       


نوشته شده توسط مسعود در 27 Apr 2009 ساعت 0:14 AM | لینک ثابت |

ازدواج...؟!

                             

لقمان میگه ازدواج کردن و نکردن هر دو موجب پشیمانی است. گاهی به بعضی جاها

 سرک می کشیم ببینیم چه خبره؟ بعد معلوم میشه خبری نیست و به جای یه کنجکاوی کوچیک با

سر افتادیم تو جریان و حالا بیا درستش کن! بیشتر ازدواجها، یه کم که چه عرض کنم، یه خورده

 از یه کم بیشتر ، از سر کنجکاویه و دمای کنجکاوی که میاد پایین، یخ می زنیم.

به قول یکی از دوستان، نمی خوام به جز من ، چند نفر دیگه هم عاشق زنم بشن. البته طبق گفته

 های قبلی ام میزان عاشق ها، هزار ماشاالله خیلی زیاد شده و حالا دیگه همه به این معتقدن که با

 نگاه اول میشه صددل عاشق شد. «چرا میخوای ازدواج کنی؟؟» اولین جوابی که از اتوبان

ذهنت میگذره چیه؟- خب معلومه دیگه وقتش رسیده، همه چیزم که دارم خونه، شغل... پس معیار

 رسیدنِ وقتِ ازدواج شد: سن ،خونه، شغل،عشق...

اگه همین الان یه خبرنگار جلوت سبز بشه بگه معیارتون برای ازدواج چیه؟ نقاب رو به صورت

 می زنیم و فوری میگیم:خب معلومه ایمان،تقوا... ودر درجه ی آخر یه کم هم زیبایی.

و وقتی موقعش میرسه، همه چیز وارونه میشه و معیار اول میشه زیبایی. بعدش اگه ایمان، پول

و خونه و ... بود چه بهتر!! از یه بنده  خدایی که همزمان با چهار تا به قول خودش پری دریایی

رابطه داشت پرسیدم: با کدومشون میخوای وصلت کنی. با غرور گفت:سه تاشون رو که بی

خیال.این آخری رو برای ازدواج می خوام چون هم پول داره هم عاشقمه هم به جز من با

هیشکی... چقدر دلم براش می سوخت چون خودش هم یه مهره ی سوخته ی همین پری آخری

بود.

چند روز پیش کتابی رو خوندم که تنها حرفش این بود که ازدواج کنید چون ازدواج خوب است.

دلم برای کتاب سوخت چون دیگه اون یار مهربون نیست و مظلومانه و بی سرو صدا داره

دوستانش رو گول میزنه. بی دلیل نبود که سلطان محمود غزنوی 45هزار شاعر در دربارش

پرورش داده بود.هیچکس از اینکه ازش تعریف کنن بدش نمیاد. نویسنده ها و شاعرها هم دیگه یا

درباری می نویسن یا خدایی.ولی جای نویسنده و شاعر مــــــــردمـی خالیه. خدایی ها هم فقط

برای دل خودشون و دنیای خودشون می نویسن. تا کی باید برای تایید صحت حرفها یه مهر

قدرتمند «تایید شد» دریافت کنیم. مشتری دائمی گالری های نفاشی و مخاطب کتابها هم یه سری

افراد خاص هستن که رنگ خونشون مث رنگ جوهر نویسنده ها و شاعر و نقاش هاشون غلیظ

تر از عامه مردم است.البته باید به نسل جدید فیلم ها و فیلمسازهامون هم تبریک بگیم که به گروه

«خودمون وهمه چیز» ملحق شدند.

 باز هم خودمون رو گول بزنیم بگیم همه ی مردم که کتابخون و هنردوست نیستن.

خدا قدرت توجیه کردن رو به بیشترمون داده ولی امان ازروزی که بخواهیم اشتباهاتمون رو  با

این قدرت موجه کنیم. ( به یاد دکتر شریعتی)


نوشته شده توسط مسعود در 7 Mar 2009 ساعت 6:58 PM | لینک ثابت |

درخت جامدادی

                             

* آقای عمادی ، فریدون را صدا زد و گفت: بیا پسرم ، این پاکت رو که پدرت برای من فرستاده، بده به مادربزرگت و بگو که پدرت فعلا نمیتونه بیاد، خیلی کار داره.

* فریدون به کیف رنگ و رو رفته ی معلم خیره شده بود. خدایا واقعیت داره، یعنی

 می تونم به آرزوم برسم. اما سعید و مهرداد  چی؟ اونا از من زرنگترن. ولی سعید که چندتا جامدادی داره ، مهران هم با پولهاش می تونه یه گونی جامدادی بخره . به خاطر ننه و زهرا هم شده، باید جایزه رو ببرم. اونم یه جامدادی با عکس مرد عنکبوتی. اگه ببرمَش،یه شیفت مال من،یه شیفت مال زهرا. دیگه همکلاسیهای زهرا بهش نمیگن: اینو باش، جامدادیش شده یه تیکه پارچه و کش.

جایزه ی امتحان فردا، جامدادی بود. هرچند چیز بزرگی نبود ولی آرزوی فریدون بود. شاید هم به چیزای گرون ، آرزو میگفت.در کلاس فریدون،بیشتر وقتها، ربودن مهره ی اصلی روشی بود که جایگزین تلاش می شد و شرط واجب اون، ظاهر و شغل پدر و مادر بود.وقتی اولِ سال معلم از فریدون پرسید: شغل پدر ومادرت چیه؟با پررویی بلند شد و گفت:ننه میگه بابام رفته حبسِ ابد و بعد از اینکه رفت سرِ این کار، مادرم دق کرد. ننه میگه شغل قبلی بابام  بهتر بود، هرچند پول کمی داشتیم.آقا، من و زهرا خیلی وقته بابامونو ندیدیم ولی ننه میگه داره کار میکنه که ما گرسنه نمونیم.آقا ما به شغل پدرمون افتخار می کنیم.

فریدون تا زنگ آخر فقط با انگشت، رو هوا عکس جامدادی می کشید. زنگ که خورد نقاشیِ هوایی رو پاک کرد و طبق عادتِ همیشگی به طرف خونه رفت. به خیابون اصلی که رسید مهرداد با ماشین پدرش، از کنارش گذشتند. فریدون ، غرقِ در رویای جامدادی نزدیک بود با سر در جوی آب بیفتد. نگاهی به کفشهایش کرد ، دهن باز کرده بود و هِرهِر می خندید. لبخندِ بی ریختی زد و با سرعت شروع به دویدن کرد.

به خانه که رسید ننه را دید که مشغول حرف زدن با مستاجرِ پسرش بود. هروقت سرو کله اش پیدا می شد بعد از رفتنش، ننه تا چند ساعت تو خودش بود. تنها مهمان آن خانه بود و همیشه خبرِبد می آورد. این بار پیرزن شنیده بود که پسرش بعد از مرگِ او خانه را خواهد فروخت و نمی دانست چه بر سر نوه هایش می آید. آفتاب داشت کم کم غروب می کرد. فریدون ،غروب

را دوست داشت به شرطی که چیزی برای خوردن در خانه پیدا شود. تنها درآمدشان ، مقدار پولی بود که  گاهی عمویش، آن هم به خاطر خانه به آنها می داد.

 « منفعت دلیل دوست داشت بود». فریدون، مشغول خواندن امتحان فردا بود. زهرا هم کنارش نشسته بود و چند دقیقه یکبار به او لبخند می زد و با چشمهایش ا لتماس می کرد که جایزه فردا را ببرد. او حتی، درسی را که به خاطر آن ممکن بود تنبیه شود را، نیز رها کرده بود.زورِ جایزه بیش از کتک بود و این ذهنیت ها و باورها در حال تشکیل دادن شخصیت ِ فریدون بود. زندگی او و خواهرِ معصومش، تحت الشعاعِ یک جامدادی به رنگ مرد عنکبوتی بود، برای فریدون، مرد عنکبوتی بیش از جامدادی ارزش داشت. انسان حیوان نمایی که قهرمان او وهم سن وسالهایش بود،از وقتی سرو کله اش پیدا شده بود،بچه ها ، دیگر جامدادی های دارا و سارا را نمی خریدند، شاید هم دارا و سارا  نقششان را خوب بازی نکرده بودند.ولی مرد عنکبوتی، اینقدر خوب از عهده ی نقشش برآمده بود که آدمهای بدِ پشتِ نقابش هم، مشخص نبودند.

خیلی زود، وقت امتحان رسید. فریدون اینقدر آماده بود که انگار روز امتحان ، راحت ترین روزش بود. معلم سوالها  را تقسیم کرد و طولی نکشید که وقتِ امتحان تمام شد. معلم مشغولِ صحیح کردنِ برگه ها شد و مبصر هم پایِ تخته ، مشغول نوشتنِ خوبها وبدها شد. مبصر، صاحبِ قدرت بود و تعیین کننده ی هنجار و ناهنجار.[ هنجار= قدرت؟؟]

فریدون همیشه در صفِ بدها بود چون بچه ها از حرف زدنِ او خوششان نمی آمد. پسری که از محله های پایین شهر به مدرسه ی نمونه دولتی آمده بود.

معلم از جایش بلند شد به معنای اینکه نوبت اعلام نتایج است. لبهای فریدون شروع به لرزیدن کرد. خدایا خواهش می کنم منو برنده کن، قول میدم دیگه پسرِ همسایه رو موقعِ بازی کتک نزنم. خدایا من خیلی درس خوندم، میخوای جایزه رو بدی به سعید ومهران. چند تا جامدادی میخوای به اونا بدی، پس من چی؟

شاید فریدون کمی دیر از خدا خواسته بود جایزه را به او بدهد چون برنده او نبود. طبق قانونِ معلم او بازنده بود. جز مواقعی که دلش برای پدر ومادرش تـنگ می شد، هیچ وقت گریه نمی کرد. اما با یاد آوردن چشمان منتظرِ زهرا، اشکهایش به راحتی سرازیر شد. کسی اشکهای فریدون را نمی دید. چون همه مشغول تماشای شادیِ مهران بودند.

زنگِ آخر بود و آقای عمادی باید به کلاس می آمد. موقعِ حضور وغیاب، متوجه نبودِ فریدون شد.- بچه ها از فریدون خبری ندارید؟ سعید فورا بلندشد- آقا اجازه، جامدادیِ مهران رو دزدیده و از مدرسه فرار کرده،حتی کتابهاشو هم جا گذاشته. یکی دیگر از بچه ها با صدای بلند گفت: آقا یکی ازکتابهای ِ منم چند وقت پیش گم شد، حتماً اونم، کارِ فریدون بوده...

* زهرا، خوشحال بود که این بار به خاطرِ نداشتن جامدادی، مورد تمسخر همکلاسیهایش قرار نمی گرفت. فریدون رویِ بامِ خانه دراز کشیده بود که با شنیدنِ صدای زنگِ در ، خودش را جمع کرد تا کسی او را آنجا نبیند. ننه خودش را به سختی به درِ خانه رساند. آقای عمادی پشت در بود. سلام مادر،فریدون کتابهاشو تو مدرسه جاگذاشته بود،آوردم بهش بدم، حالا خونه س؟

-نه پسرم. چیزی شده؟ از مدرسه فرار کرده. نه، اتفاقی نیفتاده.اگه فریدون برگشت خونه بهش بگید فردا حتما بیاد مدرسه، کارِش دارم.

فریدون تا موقع برگشتنِ زهرا از مدرسه، روی پشت بام بود و ننه فکر می کرد که او در خانه نیست. به آرامی خودش را به کوچه رساند تا قبل ازرسیدنِ زهرا، او راببیند.

زهرا داشت وارد کوچه می شد که فریدون فورا جلویش را گرفت و قبل از اینکه چیزی بگوید زهرا فوراً گفت:داداش ، امروز همه به جامدادیِ من نگاه می کردن، اینقدر خوشحال بودم که املاء 20 گرفتم، معلم هم به همه ی بچه ها گفت که منو تشویق کنن. خوبه آبجی کوچولو، حالا اون جامدادی رو میدی به من، بعدشم چیزی به ننه درباره ی جامدادی نگو. چرا نگم؟ اگه بفهمه جایزه گرفتی ،خوشحال میشه. ولی من میخوام جامدادی رو تو حیاط بکارم و هرروز بهش آب بدیم تا زود سبز بشه، اون وقت یه عالمه جامدادی داریم. فریدون، وقتی بزرگ شد دوتا جامدادی به من میدی، چون یکی از دوستام هم جامدادی نداره. آره، میتونی هرچند تا که خواستی برداری، فقط باید به ننه چیزی نگی. باشه.

فریدون و خواهرش وارد حیاط شدند و ننه هم روی پله های جلویِ آشپزخانه نشسته بود.   

-فریدون ذلیل شده، هیچ معلوم هست کجایی؟باز از مدرسه فرار کردی. کتاباتو چرا جاگذاشتی که اون معلمه کی بود،اسمش یادم رفت،برداره بیاره. ننه، من دیگه به اون مدرسه نمی رم. هیچکس اونجا از من خوشش نمیاد. مدیر هم بهم گفته اینجا یه مدرسه ی نمونه دولتیه، اگه یه بار دیگه فرار کنم اخراجم می کنه.اگه دوباره برم اون مدرسه اول مبصر رو کتک میزنم بعدش هم کتابهای سعید و مهرداد رو پاره می کنم و فرار می کنم.تا حالا هم به خاطرِ آقای عمادی مدرسه می رفتم. ای کاش بابام مثِ آقای عمادی بود، اون همیشه بهمون سر میزنه، پولهایی رو که بابا می فرسته به دستمون میرسونه. اگه اون نباشه بابا به کی پول بده برامون بیاره.

-ولی معلمت گفت که فردا حتما بری مدرسه؟ - گفتم که، من دیگه مدرسه نمیرم.

* زهرا زودتر از خروسها بیدار شده بود و داشت به جامدادی آب می داد تا زودتر بزرگ بشه که بدون جامدادی مدرسه نره. زهرا جان، صبحِ به این زودی چرا بیدار شدی؟ - هیچی ، ننه داشتم حیاط رو جارو می زدم. قربون دختر دلسوزم برم.

نزدیک ظهر بود. فریدون و زهرا مشغول آب دادن به جامدادی بودند که صدایِ در ، ترس به دل فریدون انداخت. نکنه مدیر باشه؟اگه ننه بفهمه جامدادی رو دزدیدم چی؟اصلا در رو باز نمی کنم. صدای ننه از آشپزخانه بلند شد. - فریدون ببین کیه در میزنه. فریدون؟

-باشه ننه، الان باز می کنم. سلام آقای عمادی ، بفرما تو آقا. ننه گفت دیروز اومدید اما من دیگه اون مدرسه نمیام. نکنه بازم از پدرم خبر آوردین؟

- سلام  پسرم. اجازه میدی من هم حرف بزنم. نه از پدرت خبری ندارم. هرچند میدونم حالش خوبه. حالا برو لباساتو بپوش که میخوام ببرمت یه مدرسه جدید. فریدون لحظه ای به فکر فرو رفت: یه مدرسه جدید...- پس چرا ایستادی، زود باش پسر ،دیر میشه ها . چشم آقا ،الان میام.

* آقای عمادی نگاهی به حیاط انداخت و زهرا را دید که مشغولِ آب ریختن روی قسمتی از خاکِ باغچه بود. بلند شد و نگاهی به آقای عمادی کرد و لبخندی زد. سلام آقای عمادی.

-سلام دخترم داری باغچه رو آب میدی.

زهرا سری به نشانه تایـید، تکان داد و با خودش گفت:

ای کاش بابام مثِ آقای عمادی بود.
نوشته شده توسط مسعود در 23 Feb 2009 ساعت 3:21 AM | لینک ثابت |

غزه در آتش و خون...

 

                                              انتفاضه مجازی

 

با سلام و عرض تسليت ، به مناسبت شهادت مظلومانه ابااعبدالله الحسين (ع) و شهادت بي

گناهان فلسطيني... واقعا اين روزها ما داريم صحنه اي دوباره از كربلا و شهادت هاي خونين و

نا عادلانه را مشاهده مي كنيم.امروز جنايتكاران وا قعي مشخص شدند.جنايتكاران واقعي همين

كشورهاي عرب هستند كه در زمان هاي دور ، در برابر امام علي (ع) و همچنين امام حسين

 (ع) نامردي كردند و آنها را با دست خود كشتند. و امروز نيز دارند همين كار خود را تكرار

 مي كنند.آنها در برابر  حملات هوايي رژيم صهيونيستي نه تنها واكنشي نشان نمي دهند، بلكه

خواستار شدت گرفتن و ادامه دادن حملات نيز هستند!واقعا تاسف آور است. اميدوارم حضرت

ولي عصر (عج) هر چه زودتر ظهور كنند و به اين بي عدالتي ها را در سر تاسر دنيا خاتمه

بدهند تا جنايتكاران به سزاي اعمالشان برسند.     انشاءالله

اين وبلاگ بعد از يك غيبت طولاني دوباره ميخواد كار خودش رو شروع كنه.البته به ياري شما

دوستان عزيز. اميدوارم از اين مطلب راضي باشيد.ضمنا عكس هايي رو در زمينه شهادت

برادران و خواهران ديني غزه آماده كردم كه مي تونيد اونا رو در ادامه مطلب ببينيد.

                                     *  بیابان *

در سال هایی نه چندان دور یک نفر زندگی دنیوی روزمره اش را رها کرد و به دور از

جریان های سیاسی دوران اشُ سال های بازمانده زندگی اش را وقف هموار کردن راه ظهور

مسیح کرد.شاید بتوان او را همان صدای ندا کننده در بیابان دانست. شاید اول تصور شود که این

 انسان - یحیی تعمید دهنده - در زمان خود به هیچ صورتی مورد تایید نبودهُ مگر این که تاریخ

 خلاف اش را ثابت کند: حضور او فقط و فقط در زندگي عيسي مسيح خلاصه شده است. در

 زندگي چند بار احساسي همچون احساس ندا كننده در بيابان به ما دست داده است؟ اين احساس

 كه واژه هاي ما در باد گم مي شوند و هيچ واكنشي در پي حركت هاي ما وجود ندارد؟

يحيي اصرار دارد كه با وجود ناباوري ما ، نتيجه يكسان است: صداهايي كه در بيابان مي

پيچيدند، همان صداهايي هستند كه تاريخ عصر خود را مي نگارند.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط مسعود در 14 Jan 2009 ساعت 6:23 PM | لینک ثابت |

رفیق!راهتو کج نکن دیر میشه ها


 

                              

یه روز صبح که با یکی از دوستام در صحرا قدم میزدیم چیزی را دیدیم که در افق می درخشید

 

هرچند قصد داشتیم به یه دره بریم مسیرمون رو عوض کردیم تا ببینیم اون درخشش از چیه؟

 

تقریبا یه ساعتی زیر آفتابی که مدام گرمتر می شد راه رفتیم

 

و تنها هنگامی که به اون رسیدیم فهمیدیم چی بوده؟؟؟؟؟؟

 یه بطری آبجو بود.

خالی، شاید از چند سال پیش همونجا بود. غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود.

 

از اونجا که صحرا خیلی گرمتر شده بود تصمیم گرفتیم دیگه به سمت دره نریم .

 

 موقع برگشتن فکر کردم: چندبار به خاطر درخشش کاذبِ راهی دیگه، از پیمودن راه خود باز موندیم .

 

اما باز فکر کردم : اگه به سمت اون بطری نمی رفتیم چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب بوده؟!!!!!!


http://www.mslife.blogfa.com/profile

 

 

 پروفایل مدیر وبلاگ 


نوشته شده توسط مسعود در 1 Dec 2008 ساعت 8:39 PM | لینک ثابت |

عیب هامو نمی بینم، تو میبینی!

به گفته بزرگی، آدمها مثل هندی ها روی زمین راه می رن، با یه سبد در جلو و یه سبد در پشت.

در سبد جلو صفات نیکمان را می گذاریم و در سبد پشتی عیب هایمان را نگه می داریم.

به همین دلیل، در روزهای زندگی چشمانمان را بر صفات نیک خود می دوزیم و فشارها را در سینه

 هایمان حبس می کنیم، در همین زمان بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت

 می کند تمامی عیوبش را می بینیم، این گونه است که درباره خود بهتر از او داوری می کنیم. بی آن که

 بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود به همین شیوه می اندیشید.

از نظرات زیباتون استفاده کردیم.

یا علــــــــــــی


نوشته شده توسط مسعود در 17 Sep 2008 ساعت 11:32 PM | لینک ثابت |

نوشته های کوتاه امـا گنــــــــــــــــده

 حرفهای خوردنی

 

حرف موقعی خوردنیه که شیرین باشه، گاهی وقتها یه چیزو شنیدی، ولی وقتی

 

 یه جور دیگه میشنوی برات شیرین تر و خوردنی تر میشه. بعضی از حرفها

 

 اصلا هضم نمیشن. بعضیا تا یه قسمتی هضم میشن ، ولی اگه زیاد هم شیرین

 

باشه، ممکنه دل رو بزنه . همون شیرینی ای که بعضی معلمهامون داشتن و

بعضی ها نه!!!

بعضی، حرفهای قشنگ میزنن ولی کارهاشون قشنگ نیست. یه عده حرفهای

 

 قشنگ بلد نیستن ولی فقط کارهای قشنگ قشنگ بلدن . حالا یه سری هم هستن

 

که هم حرفها و هم کارهاشون قشنگه، باید قبول کرد که بعضی ها هم هستن که

 

 نه تنها حرفها و کارهای خوب بلد نیستن بلکه حرفها و کارهای خوب بقیه رو

 

 هم خراب میکنن، زبونم لال... مثل بعضی، اونم بعضی نماینده های مجلس که

 

 فقط کارشون شده صافکاری و جوشکاری کارهای دیگران. پس تعجب نکنید اگه

 

 یه قانونی تصویب میشه بعده یه مدت کوتاه می بینی دقیقا عکس همون قانون

 

 تصویب میشه. البته این حرفها رو نشنیده بگیرید

درد شیرین

این آدمه که تنهایی رو معنا میکنه، یعنی بستگی به آدمش داره، همه ی تنهاییها که بد نیستن.

بعضی چیزا به

 خودی خود تلخه ولی برای آدما شرینه، بهش میگن « درد شیرین » .

دوستی داشتم که میگفت علی رغم سردی هوا دوست دارم تو فضای آزاد بخوابم،   «سرمای

شیرین». یا

اینکه دندونی رو که درد میکنه دوست داری فشارش بدی هر چند دردش بیشتر میشه میخوای یه

جورای به درد

 بگی که فکر نکنی که کم آوردم.

اگه بتونی به دردا لبخند بزنی اونوقت دردا همش تلخ نیست میشه «درد شیرین».

آدمای خوب

 

یه چیز دیگــــــــــــــــــــــــــــه: بعضی وقتها آدم به خودش میگه: اگه

 

 شرایط بود انجامش میدم اگه نبود، خُب پرهیز میکنم. چیزای بد رو باید

 

 همیشه پرهیز کرد نه« تـــــــــــجربه تــــــــــلخ ». نگیم چون شرایط

 

نیست، خُب ، حالا آدم خوبی هستیم.

 

راستی اون جوونی که حرفهاشو پایین خوندید خوشبختانه خودکشیِ

 

 ناموفقی داشت و گفت که میخواد دیگه زندگی کنه. به قول دکتر

 

 شریعتی(آبجی دریا): زندگی کن چون سالها به اجبار خواهی خفت.

 

 نخوابیـــــــــــــــــــدی که؟؟؟؟؟!!!!  


نوشته شده توسط مسعود در 31 Aug 2008 ساعت 11:7 PM | لینک ثابت |

عشق بهتره یا دوست داشتن(عشق اسماعیلی)

گاهی باید کمی هیجان جایگزین آرامش شود تا چرخ زندگی زنگ نزنه . زندگی در کلبه ای

نزدیک یک رود آرام و درختان و مناظر زیبا و گل و بلبل به معنای آرامش نیست هر وقت در

میان شلوغی و سرو صدای دلهای بی رحم به آرامش رسیدی آنوقت میتوانی ادعا کنی که

برنده ای. دوست داشتن از عاشق شدن زیباتره، البته عاشق شدن کار هر کسی نیست، تازه

 فکر نکنم عاشقی وجود داشته باشه- اسماعیل همش به مادرش اصرار می کرد که مادر من

 عاشق دختر همسایه ام و بدون او زندگی برام جهنمه. شبا اسماعیل تو حیاط می نشست و

 فقط به آسمون نگاه می کرد و بی قرار دختر همسایه بود. مادر اسماعیل خوب پسرش را

 می شناخت و می دانست که اسماعیل به لباس نو خیلی علاقه داره بنابراین به پسرش

 پیشنهاد داد که اگه دختر همسایه رو فراموش کنه یه دست کت و شلوار چهارصد هزا

ر تومانی براش بخره. اسماعیل هم بعد از چند دقیقه تفکر عمیق و عاشقانه تصمیم گرفت

 عشق عمیقش را با یه دست کت و شلوار عوض کنه. آخ که عشق چقدر قشنگه؟!!!! خدا

نصیب کنه.

بزرگترین دلخوشی آدمی این است که کسی او را بدون هیچ

دلیلی دوست داشته باشه.

پس همتون رو دوست دارم بدون دلیل


نوشته شده توسط مسعود در 27 Aug 2008 ساعت 6:40 PM | لینک ثابت |

دنیا یه زن هوسبازه که همه رو وسوسه میکنه

دلم هیچ وقت بهم دروغ نگفته حالا هم میگه که چند وقت دیگه بیشتر زنده نیستم .آره، یه مدّته که حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم، نمیدانم...

دوست داشتم با همه مهربون باشم ولی افسوس که تو این دوره زمونه زورِ بازو از زورِ عقل بیشتره، خسته شدم از بس دیدم که با تغییر قیافه و لباس، درون آدما هم عوض میشه. ای کاش همه ظاهرها بد بود و باطن ها خوب. اون موقع به قول ما زمینی ها هیچ کس عاشق رخسار زیبا نمیشد . فکرشو بکن دیگه عاشق پیدا نمیشد اگه هم بود عاشق اون اصل کاریه بود. دارم خفه میشم، جام نمیشه تو این دنیا. یا دنیا خیلی کوچیکه یا من خیلی بزرگم، ولی فکر میکنم این دنیا خیلی بزرگه و من خیلی کوچیک.

این دنیا شاگرد ساکت و حرف گوش کن میخواد که متاسفانه یا خوشبختانه من دانش آموز درس خون و ساکتی نیستم پس خودم رو به اخراج از این دنیا محکوم میکنم. کلاس چهارم بودم، یکی از همکلاسی هام روبه معلم کرد و گفت: آقا یه چیزی بگم نمیخندی؟!!!

آقا من پدر ندارم و وضعیت مالی خوبی هم نداریم کمکم میکنید با درس خوندن به یه جایی برسم تا بتونم خرج مادر و خواهرامو بدم. معلم گفت: من فقط امسال میتونم کمکت کنم بقیه راه رو باید خودت بری. چند وقت پیش همون همکلاسی رو دیدم که داشت کارتُن جمع میکرد بهش گفتم: مگه درس نخوندی، مگه دانشگاه نرفتی ؟!!!! اینجا چکار میکنی؟؟؟ گفت:ای بابا، تا کلاس نهم خوندم بعد از اون زمونه منو به کارکردن محکوم کرد و گفت: آخه تورو چه به درس خوندن....

دوست داشتم آدما با هم ساده و صاف و راحت دوستی کنن و خیلی سخت از هم دل بکنن، همیشه با همه یه جور رفتار کردم که کسی ازم نرنجه. این شعر که روی سردرِ خونه ی دکتر حسابی خوندمش همیشه تو ذهنم بوده:

 بجان زنده دلان سعدیا که ملک وجود

نیارزد آنکه دلی را زخود بیازاری

ولی احمقانه است که فکر کنی همه باهات اینجور رفتار کنن. این قانون دنیاست که خوبی و بدی رو با بدی جواب میدن.  دنیا یه زن هوسبازِ که همه رو وسوسه میکنه، حیف که از همون اول قیافه هولناک و زشتش رو نشون نمیده، که کسی عاشق وشیفته اش نشه.

دوست داشتم همیشه تنها بودم چون خیری از اجتماع و ارتباط با بازیگرای حرفه ای و آماتور دنیا خانم ندیدم. بگذریم از اینکه بعضی ها پیدا میشن که دل دنیای هوسباز ازشون پُرِه و دنیا لیاقت پذیرایی از اونارو نداره. نمونه اش آقا پارسا که خیلیها شکستنش...

چندروز قبل از آغاز سال جدید اهدافم رو نوشتم همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه یک قدم مونده به رسیدن اهداف همه چیز خراب شد شاید هم یه عده رو پله ی آخر ایستاده و منو هول دادن پایین.

دوست داشتم به یه عده کمک کنم ولی خدایا چرا همه فقط کمکهای پولی رو میبینن؟؟؟؟؟ همه میگن هر حرفی رو نمیشه زد ولی من که کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم پس قانون من اینه که نمیشه هر حرفی رو  نوشت. شاید من خیلی ضعیفم که از مشکلات کوچیک برای خودم کوه میسازن ولی آخه من که اینجوری نبودم؟؟ چطور شد. به خودم میگفتم سعی کن متفاوت باشی چون زیبایی در تفاوت دیده میشه. تو میتونی هر کاری رو انجام بدی چون همیشه از کسی کمک خواستی که انجام هیچ کاری براش بعید نیست.

با سن وسال کمم یه کار دولتی دارم ولی امکان اخراجم هست. خوبه زن و بچه ام ندارم که با مرگ و نبود من بدون خرج و محبت بمونن. پارسال اسمم واسه حج دراومد ولی به خودم گفتم اولا تو لیاقت نداری بعدش هم چه فایده ! بری و برگردی بدون هیچ تغییری؟؟؟ اگه میخوای بری تفریح و یه چند تا پارچه و تسبیح بخری و برگردی، بری دوبی بهتره اونجا بهتر میشه تفریح کرد.

قبلا راحت تر اشک می ریختم ولی نمیدونم الان دیگه چرا.... سنگدل شدم. آره خیلی گناهکارم ، هرچی باشه نمیتونم خودمو گول بزنم.

سعی کردم هر جا میرم یه اسم خوب از خودم به جا بذارم ولی موووووووووووووووووووووووووووونده؟؟؟؟؟

خیلی حرفها دارم ولی حیف که نمیشه هر حرفی رو نوشت. فقط دلم برای تنهایی تنگ میشه و بس. خداحافظ  
نوشته شده توسط مسعود در 25 Aug 2008 ساعت 5:59 PM | لینک ثابت |

یه چیز متفاوت در مورد خوابگاه

دوستانی که تو خوابگاه بودند و هستند، می دونن که خوابگاه دانشجویی و دانش

آموزی با همه جا روی این زمین، خدای نکرده پر از خوبی ، فرق داره. البته تا تموم

 نکنی و از دوستان خداحافظی نکنی بعضی چیزا برات آشکار نمیشه ، مثلا بعضی

 بچه ها روزهای آخر که میرسه میان پیشت و میگن فلانی اونروز


ادامه مطلب

نوشته شده توسط مسعود در 18 Aug 2008 ساعت 2:34 PM | لینک ثابت |

قسمت یازده -دوازده و اخر ریوان
ادامه مطلب

نوشته شده توسط مسعود در 18 Aug 2008 ساعت 12:54 PM | لینک ثابت |

قسمت ششم تا دهم ریوان ...
ادامه مطلب

نوشته شده توسط مسعود در 18 Aug 2008 ساعت 12:51 PM | لینک ثابت |

ریوان-قسمت دوم

ادامه داستان ریوان که فکر کنم قسمت اول به دلتون نشست .

 

حالا ادامه ماجرا...


ادامه مطلب

نوشته شده توسط مسعود در 11 Aug 2008 ساعت 2:27 AM | لینک ثابت |

ریوان-قسمت اول

این داستان از خودمه . ریوان یعنی رهگذر . امیدوارم از خوندنش خسته نشید ...

 

برای خواندن داستان به ادامه مطلب بروید...


ادامه مطلب

نوشته شده توسط مسعود در 11 Aug 2008 ساعت 2:21 AM | لینک ثابت |

اولین مطلبم یه شعر از سهراب سپهری

سرگذشت

مي خروشد دريا.

هيچكس نيست به ساحل پيدا.

لكه اي نيست به دريا تاريك

كه شود قايق

اگر آيد نزديك.

 

مانده بر ساحل

قايقي ريخته شب بر سر او،

پيكرش را ز رهي ناروشن

برده در تلخي ادراك فرو.

هيچكس نيست كه آيد از راه

و به آب افكندش.

و در اين وقت كه هر كوهة آب

حرف با گوش نهان مي زندش،

موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما

قصة يك شب طوفاني را.

 

رفته بود آن شب ماهي گير

تا بگيرد از آب

آنچه پيوندي داشت.

با خيالي در خواب.

 

صبح آن شب، كه به دريا موجي

تن نمي كوفت به موجي ديگر،

چشم ماهي گيران ديد

قايقي را به ره آب كه داشت

بر لب از حادثة تلخ شب پيش خبر.

پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش

به همان جاي كه هست

در همين لحظة غمناك بجا

و به نزديكي او

مي خروشد دريا

وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز

از شبي طوفاني

داستاني نه دراز.


نوشته شده توسط مسعود در 11 Aug 2008 ساعت 1:22 AM | لینک ثابت |

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ mslife محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط مسعود صفری