تبليغاتX
๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

دلیل شرافتمندانه!

هيزم شكن

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي

 رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود،

 يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه

 تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت.


"آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به

زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين

 تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير

 آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟

 جواب داد: آره.


فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم

شكن خوشحال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار

رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي

 كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته،

 زنم افتاده توي آب. "


فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟

هيزم شكن فرياد زد: آره!


فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه "


هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي

 دوني، اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين

زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم، تو

 مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو

 هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي

 نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.



نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده!!!!


نوشته شده توسط مسعود در 5 May 2009 ساعت 8:44 PM | لینک ثابت |

حق استاد

 

عارفان علم عاشق می شوند          بهترین مردم معلم می شوند

عشق با دانش متمم می شود        هر که عاشق شد معلم می شود

 

 

                               سعی نابرده درین راه به جایی نرسی

                                                      مزد اگر می طلبی طاعت استادببر    

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم    

                       گفت استاد مبر درس از یاد

                               یاد باد آنچه به من گفت استاد       

هرچه می دانست آموخت مرا 

  غیر یک اصل که ناگفته نهاد           

                 قدر استاد نکو دانستن   

                       حیف!استاد به من یاد داد           

گربمردست روانش پرنور

وربودزنده خدا یارش باد       


نوشته شده توسط مسعود در 27 Apr 2009 ساعت 0:14 AM | لینک ثابت |

وضعم آنقدرها هم بد نبود

وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم....

در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!

در طبقه نهم پیتر قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد!

در طبقه هشتم جولی گریه می کرد،چون نامزدش ترکش کرده بود.

در طبقه هفتم دنی را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزه اش را می خورد!

در طبقهششم هنگ بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تابلکه کاری پیدا کند!


درطبقه پنجم آقای وانگ به ظاهر ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید.

در طبقه چهارم رز را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد!

در طبقه سوم پیرمردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!

در طبقه دوم لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل مفقود شده بود... زل زده است!

قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم.

اما حالا می دانم که هرکس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد.

بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم آن قدرها هم بد نبود!

حالا کسانی که همین الان دیدم دارند به من نگاه می کنند.

فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضع شان آن قدرها هم بد نیست!!!!


نوشته شده توسط در 22 Apr 2009 ساعت 8:30 PM | لینک ثابت |

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ mslife محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط مسعود صفری