تبليغاتX
๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

میلاد حضرت محمـــــد (ص) و امام صــــــادق (ع)

به نام خدایی که همین نزدیکی هاست 

زاحمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندراین یک میم غرق است
یقینا میم احمد میم مستی ست
که سر مست از جمالش چشم هستی ست

ادامه شعر و یک داستان کوتاه در ادامه مطلب...

 

با سلام و عرض تبریک و تهنیت به مناسبت ولادت نگین پیغمبران و آیت جمال الهی حضرت محمـــــد.ص. و ششمین اختر تابناک امامت و ولایت امام جعفر صادق.ع. خدمت شما دوستان و عزیزان گرامی.

لحظاتی پر از شادی و خوشحالی رو براتون آرزو می کنم.

راستی پیشاپیش عید سعید نوروز رو هم تبریک میگم

یا علـــــــــــی

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط در 14 Mar 2009 ساعت 10:8 PM | لینک ثابت |

ازدواج...؟!

                             

لقمان میگه ازدواج کردن و نکردن هر دو موجب پشیمانی است. گاهی به بعضی جاها

 سرک می کشیم ببینیم چه خبره؟ بعد معلوم میشه خبری نیست و به جای یه کنجکاوی کوچیک با

سر افتادیم تو جریان و حالا بیا درستش کن! بیشتر ازدواجها، یه کم که چه عرض کنم، یه خورده

 از یه کم بیشتر ، از سر کنجکاویه و دمای کنجکاوی که میاد پایین، یخ می زنیم.

به قول یکی از دوستان، نمی خوام به جز من ، چند نفر دیگه هم عاشق زنم بشن. البته طبق گفته

 های قبلی ام میزان عاشق ها، هزار ماشاالله خیلی زیاد شده و حالا دیگه همه به این معتقدن که با

 نگاه اول میشه صددل عاشق شد. «چرا میخوای ازدواج کنی؟؟» اولین جوابی که از اتوبان

ذهنت میگذره چیه؟- خب معلومه دیگه وقتش رسیده، همه چیزم که دارم خونه، شغل... پس معیار

 رسیدنِ وقتِ ازدواج شد: سن ،خونه، شغل،عشق...

اگه همین الان یه خبرنگار جلوت سبز بشه بگه معیارتون برای ازدواج چیه؟ نقاب رو به صورت

 می زنیم و فوری میگیم:خب معلومه ایمان،تقوا... ودر درجه ی آخر یه کم هم زیبایی.

و وقتی موقعش میرسه، همه چیز وارونه میشه و معیار اول میشه زیبایی. بعدش اگه ایمان، پول

و خونه و ... بود چه بهتر!! از یه بنده  خدایی که همزمان با چهار تا به قول خودش پری دریایی

رابطه داشت پرسیدم: با کدومشون میخوای وصلت کنی. با غرور گفت:سه تاشون رو که بی

خیال.این آخری رو برای ازدواج می خوام چون هم پول داره هم عاشقمه هم به جز من با

هیشکی... چقدر دلم براش می سوخت چون خودش هم یه مهره ی سوخته ی همین پری آخری

بود.

چند روز پیش کتابی رو خوندم که تنها حرفش این بود که ازدواج کنید چون ازدواج خوب است.

دلم برای کتاب سوخت چون دیگه اون یار مهربون نیست و مظلومانه و بی سرو صدا داره

دوستانش رو گول میزنه. بی دلیل نبود که سلطان محمود غزنوی 45هزار شاعر در دربارش

پرورش داده بود.هیچکس از اینکه ازش تعریف کنن بدش نمیاد. نویسنده ها و شاعرها هم دیگه یا

درباری می نویسن یا خدایی.ولی جای نویسنده و شاعر مــــــــردمـی خالیه. خدایی ها هم فقط

برای دل خودشون و دنیای خودشون می نویسن. تا کی باید برای تایید صحت حرفها یه مهر

قدرتمند «تایید شد» دریافت کنیم. مشتری دائمی گالری های نفاشی و مخاطب کتابها هم یه سری

افراد خاص هستن که رنگ خونشون مث رنگ جوهر نویسنده ها و شاعر و نقاش هاشون غلیظ

تر از عامه مردم است.البته باید به نسل جدید فیلم ها و فیلمسازهامون هم تبریک بگیم که به گروه

«خودمون وهمه چیز» ملحق شدند.

 باز هم خودمون رو گول بزنیم بگیم همه ی مردم که کتابخون و هنردوست نیستن.

خدا قدرت توجیه کردن رو به بیشترمون داده ولی امان ازروزی که بخواهیم اشتباهاتمون رو  با

این قدرت موجه کنیم. ( به یاد دکتر شریعتی)


نوشته شده توسط مسعود در 7 Mar 2009 ساعت 6:58 PM | لینک ثابت |

درخت جامدادی

                             

* آقای عمادی ، فریدون را صدا زد و گفت: بیا پسرم ، این پاکت رو که پدرت برای من فرستاده، بده به مادربزرگت و بگو که پدرت فعلا نمیتونه بیاد، خیلی کار داره.

* فریدون به کیف رنگ و رو رفته ی معلم خیره شده بود. خدایا واقعیت داره، یعنی

 می تونم به آرزوم برسم. اما سعید و مهرداد  چی؟ اونا از من زرنگترن. ولی سعید که چندتا جامدادی داره ، مهران هم با پولهاش می تونه یه گونی جامدادی بخره . به خاطر ننه و زهرا هم شده، باید جایزه رو ببرم. اونم یه جامدادی با عکس مرد عنکبوتی. اگه ببرمَش،یه شیفت مال من،یه شیفت مال زهرا. دیگه همکلاسیهای زهرا بهش نمیگن: اینو باش، جامدادیش شده یه تیکه پارچه و کش.

جایزه ی امتحان فردا، جامدادی بود. هرچند چیز بزرگی نبود ولی آرزوی فریدون بود. شاید هم به چیزای گرون ، آرزو میگفت.در کلاس فریدون،بیشتر وقتها، ربودن مهره ی اصلی روشی بود که جایگزین تلاش می شد و شرط واجب اون، ظاهر و شغل پدر و مادر بود.وقتی اولِ سال معلم از فریدون پرسید: شغل پدر ومادرت چیه؟با پررویی بلند شد و گفت:ننه میگه بابام رفته حبسِ ابد و بعد از اینکه رفت سرِ این کار، مادرم دق کرد. ننه میگه شغل قبلی بابام  بهتر بود، هرچند پول کمی داشتیم.آقا، من و زهرا خیلی وقته بابامونو ندیدیم ولی ننه میگه داره کار میکنه که ما گرسنه نمونیم.آقا ما به شغل پدرمون افتخار می کنیم.

فریدون تا زنگ آخر فقط با انگشت، رو هوا عکس جامدادی می کشید. زنگ که خورد نقاشیِ هوایی رو پاک کرد و طبق عادتِ همیشگی به طرف خونه رفت. به خیابون اصلی که رسید مهرداد با ماشین پدرش، از کنارش گذشتند. فریدون ، غرقِ در رویای جامدادی نزدیک بود با سر در جوی آب بیفتد. نگاهی به کفشهایش کرد ، دهن باز کرده بود و هِرهِر می خندید. لبخندِ بی ریختی زد و با سرعت شروع به دویدن کرد.

به خانه که رسید ننه را دید که مشغول حرف زدن با مستاجرِ پسرش بود. هروقت سرو کله اش پیدا می شد بعد از رفتنش، ننه تا چند ساعت تو خودش بود. تنها مهمان آن خانه بود و همیشه خبرِبد می آورد. این بار پیرزن شنیده بود که پسرش بعد از مرگِ او خانه را خواهد فروخت و نمی دانست چه بر سر نوه هایش می آید. آفتاب داشت کم کم غروب می کرد. فریدون ،غروب

را دوست داشت به شرطی که چیزی برای خوردن در خانه پیدا شود. تنها درآمدشان ، مقدار پولی بود که  گاهی عمویش، آن هم به خاطر خانه به آنها می داد.

 « منفعت دلیل دوست داشت بود». فریدون، مشغول خواندن امتحان فردا بود. زهرا هم کنارش نشسته بود و چند دقیقه یکبار به او لبخند می زد و با چشمهایش ا لتماس می کرد که جایزه فردا را ببرد. او حتی، درسی را که به خاطر آن ممکن بود تنبیه شود را، نیز رها کرده بود.زورِ جایزه بیش از کتک بود و این ذهنیت ها و باورها در حال تشکیل دادن شخصیت ِ فریدون بود. زندگی او و خواهرِ معصومش، تحت الشعاعِ یک جامدادی به رنگ مرد عنکبوتی بود، برای فریدون، مرد عنکبوتی بیش از جامدادی ارزش داشت. انسان حیوان نمایی که قهرمان او وهم سن وسالهایش بود،از وقتی سرو کله اش پیدا شده بود،بچه ها ، دیگر جامدادی های دارا و سارا را نمی خریدند، شاید هم دارا و سارا  نقششان را خوب بازی نکرده بودند.ولی مرد عنکبوتی، اینقدر خوب از عهده ی نقشش برآمده بود که آدمهای بدِ پشتِ نقابش هم، مشخص نبودند.

خیلی زود، وقت امتحان رسید. فریدون اینقدر آماده بود که انگار روز امتحان ، راحت ترین روزش بود. معلم سوالها  را تقسیم کرد و طولی نکشید که وقتِ امتحان تمام شد. معلم مشغولِ صحیح کردنِ برگه ها شد و مبصر هم پایِ تخته ، مشغول نوشتنِ خوبها وبدها شد. مبصر، صاحبِ قدرت بود و تعیین کننده ی هنجار و ناهنجار.[ هنجار= قدرت؟؟]

فریدون همیشه در صفِ بدها بود چون بچه ها از حرف زدنِ او خوششان نمی آمد. پسری که از محله های پایین شهر به مدرسه ی نمونه دولتی آمده بود.

معلم از جایش بلند شد به معنای اینکه نوبت اعلام نتایج است. لبهای فریدون شروع به لرزیدن کرد. خدایا خواهش می کنم منو برنده کن، قول میدم دیگه پسرِ همسایه رو موقعِ بازی کتک نزنم. خدایا من خیلی درس خوندم، میخوای جایزه رو بدی به سعید ومهران. چند تا جامدادی میخوای به اونا بدی، پس من چی؟

شاید فریدون کمی دیر از خدا خواسته بود جایزه را به او بدهد چون برنده او نبود. طبق قانونِ معلم او بازنده بود. جز مواقعی که دلش برای پدر ومادرش تـنگ می شد، هیچ وقت گریه نمی کرد. اما با یاد آوردن چشمان منتظرِ زهرا، اشکهایش به راحتی سرازیر شد. کسی اشکهای فریدون را نمی دید. چون همه مشغول تماشای شادیِ مهران بودند.

زنگِ آخر بود و آقای عمادی باید به کلاس می آمد. موقعِ حضور وغیاب، متوجه نبودِ فریدون شد.- بچه ها از فریدون خبری ندارید؟ سعید فورا بلندشد- آقا اجازه، جامدادیِ مهران رو دزدیده و از مدرسه فرار کرده،حتی کتابهاشو هم جا گذاشته. یکی دیگر از بچه ها با صدای بلند گفت: آقا یکی ازکتابهای ِ منم چند وقت پیش گم شد، حتماً اونم، کارِ فریدون بوده...

* زهرا، خوشحال بود که این بار به خاطرِ نداشتن جامدادی، مورد تمسخر همکلاسیهایش قرار نمی گرفت. فریدون رویِ بامِ خانه دراز کشیده بود که با شنیدنِ صدای زنگِ در ، خودش را جمع کرد تا کسی او را آنجا نبیند. ننه خودش را به سختی به درِ خانه رساند. آقای عمادی پشت در بود. سلام مادر،فریدون کتابهاشو تو مدرسه جاگذاشته بود،آوردم بهش بدم، حالا خونه س؟

-نه پسرم. چیزی شده؟ از مدرسه فرار کرده. نه، اتفاقی نیفتاده.اگه فریدون برگشت خونه بهش بگید فردا حتما بیاد مدرسه، کارِش دارم.

فریدون تا موقع برگشتنِ زهرا از مدرسه، روی پشت بام بود و ننه فکر می کرد که او در خانه نیست. به آرامی خودش را به کوچه رساند تا قبل ازرسیدنِ زهرا، او راببیند.

زهرا داشت وارد کوچه می شد که فریدون فورا جلویش را گرفت و قبل از اینکه چیزی بگوید زهرا فوراً گفت:داداش ، امروز همه به جامدادیِ من نگاه می کردن، اینقدر خوشحال بودم که املاء 20 گرفتم، معلم هم به همه ی بچه ها گفت که منو تشویق کنن. خوبه آبجی کوچولو، حالا اون جامدادی رو میدی به من، بعدشم چیزی به ننه درباره ی جامدادی نگو. چرا نگم؟ اگه بفهمه جایزه گرفتی ،خوشحال میشه. ولی من میخوام جامدادی رو تو حیاط بکارم و هرروز بهش آب بدیم تا زود سبز بشه، اون وقت یه عالمه جامدادی داریم. فریدون، وقتی بزرگ شد دوتا جامدادی به من میدی، چون یکی از دوستام هم جامدادی نداره. آره، میتونی هرچند تا که خواستی برداری، فقط باید به ننه چیزی نگی. باشه.

فریدون و خواهرش وارد حیاط شدند و ننه هم روی پله های جلویِ آشپزخانه نشسته بود.   

-فریدون ذلیل شده، هیچ معلوم هست کجایی؟باز از مدرسه فرار کردی. کتاباتو چرا جاگذاشتی که اون معلمه کی بود،اسمش یادم رفت،برداره بیاره. ننه، من دیگه به اون مدرسه نمی رم. هیچکس اونجا از من خوشش نمیاد. مدیر هم بهم گفته اینجا یه مدرسه ی نمونه دولتیه، اگه یه بار دیگه فرار کنم اخراجم می کنه.اگه دوباره برم اون مدرسه اول مبصر رو کتک میزنم بعدش هم کتابهای سعید و مهرداد رو پاره می کنم و فرار می کنم.تا حالا هم به خاطرِ آقای عمادی مدرسه می رفتم. ای کاش بابام مثِ آقای عمادی بود، اون همیشه بهمون سر میزنه، پولهایی رو که بابا می فرسته به دستمون میرسونه. اگه اون نباشه بابا به کی پول بده برامون بیاره.

-ولی معلمت گفت که فردا حتما بری مدرسه؟ - گفتم که، من دیگه مدرسه نمیرم.

* زهرا زودتر از خروسها بیدار شده بود و داشت به جامدادی آب می داد تا زودتر بزرگ بشه که بدون جامدادی مدرسه نره. زهرا جان، صبحِ به این زودی چرا بیدار شدی؟ - هیچی ، ننه داشتم حیاط رو جارو می زدم. قربون دختر دلسوزم برم.

نزدیک ظهر بود. فریدون و زهرا مشغول آب دادن به جامدادی بودند که صدایِ در ، ترس به دل فریدون انداخت. نکنه مدیر باشه؟اگه ننه بفهمه جامدادی رو دزدیدم چی؟اصلا در رو باز نمی کنم. صدای ننه از آشپزخانه بلند شد. - فریدون ببین کیه در میزنه. فریدون؟

-باشه ننه، الان باز می کنم. سلام آقای عمادی ، بفرما تو آقا. ننه گفت دیروز اومدید اما من دیگه اون مدرسه نمیام. نکنه بازم از پدرم خبر آوردین؟

- سلام  پسرم. اجازه میدی من هم حرف بزنم. نه از پدرت خبری ندارم. هرچند میدونم حالش خوبه. حالا برو لباساتو بپوش که میخوام ببرمت یه مدرسه جدید. فریدون لحظه ای به فکر فرو رفت: یه مدرسه جدید...- پس چرا ایستادی، زود باش پسر ،دیر میشه ها . چشم آقا ،الان میام.

* آقای عمادی نگاهی به حیاط انداخت و زهرا را دید که مشغولِ آب ریختن روی قسمتی از خاکِ باغچه بود. بلند شد و نگاهی به آقای عمادی کرد و لبخندی زد. سلام آقای عمادی.

-سلام دخترم داری باغچه رو آب میدی.

زهرا سری به نشانه تایـید، تکان داد و با خودش گفت:

ای کاش بابام مثِ آقای عمادی بود.
نوشته شده توسط مسعود در 23 Feb 2009 ساعت 3:21 AM | لینک ثابت |

لبخنــــــــــــــد...

                

به همديگر لبخند بزنيد بدون توجه به اين كه طرف مقابلتان كيست و همين

 امر سبب خواهد شد كه عشق و محبت در ميان شما در مقياس وسيعي

 رشد يابد.

"مادر ترزا"
 وقتي به دست دشمن گرفتار آمد او را در سلولي زنداني كردند. از نگاه

هاي تحقير آميز و برخوردهاي خشن زندانبانان فهميد كه روز بعد اعدام

خواهد شد. داستان را از زبان راوي اصلي آن بشنويد:


"اطمينان داشتم كه مرا خواهند كشت. به همين خاطر خيلي ناراحت و

عصبي بودم. جيب هايم را گشتم تا شايد سيگاري از بازرسي آنان در امان

مانده باشد. يك نخ سيگار يافتم و چون دست هايم مي لرزيد آن را به

دشواري ميان لبهايم نهادم. اما كبريت نداشتم، آنها قوطي كبريتم را گرفته

بودند.


از ميان ميله هاي سلول به زندانبانم نگريستم. نگاهش از نگاهم گريزان بود،

 چون معمولاً كسي به مرده نگاه نمي كند. به صدا درآمدم و گفتم: ببخشيد،

 كبريت خدمتتان هست؟ نگاهم كرد، شانه هايش را بالا انداخت و براي

روشن كردن سيگار به من نزديك شد.


كبريت را كه روشن كرد چشمانش ناخواسته به چشمانم دوخته شد. در اين

 لحظه، من لبخند زدم. نمي دانم چه دليلي داشت. شايد ناشي از حالت

عصبي ام بود. شايد هم به خاطر اين بود كه وقتي آدم خيلي به كسي

نزديك مي شود لبخند نزدن كار مشكلي بنظر مي رسد. به هر ترتيب، لبخند

 زدم. در آن لحظه، انگار جرقه اي ميان قلب هاي ما، ميان دو روح انساني،

 زده شد و مي دانم كه نمي خواست، اما لبخند من از لاي ميله هاي زندان

عبور كرد و لبخندي روي لب هاي او پديد آورد. او سيگارم را روشن كرد

اما دور نشد. مستقيماً به چشمان من مي نگريست و همچنان لبخند مي

زد.


من نيز با لبخند به او جواب مي دادم، اما حالا به او به عنوان يك انسان و نه

 يك زندانبان مي نگريستم.

نگاه هاي او نيز بعد تازه اي بخود گرفته بود. او پرسيد: ببينم، بچه داري؟


"بله دارم، ايناهاشون، ايناهاشون" كيفم را درآوردم و با دست هاي لرزان

دنبال عكس خانواده ام گشتم.

او نيز عكس بچه هاي خود را به من نشان داد و درباره اميدها و نقشه هايي

 كه براي آنان كشيده بود،

صحبت كرد. اشك در چشمانم حلقه زد. به او گفتم ترسم از اين است كه

ديگر بچه هايم را نبينم و شاهد بزرگ شدن آنان نباشم.. چشمان او نيز پر از

 اشك شد.


بناگاه بي آنكه كلمه اي بر زبان بياورد، قفل سلولم را باز كرد و مرا به آرامي

 بيرون برد. سپس، مرا از طريق راه هاي مخفي، از زندان و بعداً از شهر

خارج كرد. آنجا، در بيرون شهر مرا رها ساخت و باز بدون اينكه كلمه اي بر

 زبان جاري سازد به شهر بازگشت.


"زندگيم را با يك لبخند باز يافتم"


" آنتوان دوسنت اگزوپري"


نوشته شده توسط در 19 Feb 2009 ساعت 1:13 AM | لینک ثابت |

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ mslife محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط مسعود صفری