تبليغاتX
๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

شاگرد و استاد

 

 

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

 



آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟



شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"



استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"



شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"



استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز

وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"



شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت

کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.



شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"



استاد پاسخ داد: "البته"



شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"



استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "



شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.



مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به

سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد

وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی

انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در

 این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن

 گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"



استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"



شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور

 است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با

استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را

جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور

 دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک

فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور

را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی

که نور وجود ندارد بکار ببرد."



در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"



زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او

 هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و

 خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی

به جز شیطان نیست."



و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به

سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا

توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی

 بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود

 به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید

.
 

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !!

 


نوشته شده توسط در 14 Oct 2008 ساعت 11:59 PM | لینک ثابت |

راه بهشت!

راه بهشت

 


مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي

 

 فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو

 

جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌کشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

 

 
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در

 

 يک پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در

 

 وسط آن چشمه‌اي بود که آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز

 

 به خير، اينجا کجاست که اينقدر قشنگ است؟»

 


دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»


- «چه خوب که به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

 


دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد

 

بوشيد.»


- اسب و سگم هم تشنه‌اند.


نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.


مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشکر

 کرد و به راهش ادامه داد. پس از اينکه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه

ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود که به يک جاده خاکي با درختاني در دو طرفش باز

 مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز کشيده بود و صورتش را با کلاهي پوشانده بود،

احتمالأ خوابيده بود.


مسافر گفت: روز به خير


مرد با سرش جواب داد.


- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.


مرد به جايي اشاره کرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر که مي‌خواهيد بنوشيد.

 
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.


مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.


مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟


- بهشت


- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!


- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.


مسافر حيران ماند: بايد جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط

باعث سردرگمی زیادی می‌شود!


- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین

دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو



نوشته شده توسط در 4 Oct 2008 ساعت 9:57 PM | لینک ثابت |

عابد و سگ سیاه!!

عابد و سگ سیاه!!

 

عابدی بود که نمی توانست به درستی با خدای خود عبادت کند، و در هر مکانی به راحتی با خدای خود 

راز و نیاز کند، کمیّت و کیفیّت عبادت او به دست خودش نبود بلکه به این وابسته بود در برابر مردم جلب 

توجه کند و خود را کسی نشان دهد، اما افسوس، اما افسوس که فقط خداوند  تمامی اعمال ما را در هر

 مکان و هر زمانی بیننده است و از ظاهر و باطن ما به خوبی آگاه است نه مردم اطراف ما.

اِنَّ اللهَ بَصَیرٌ بِما تَعمَلونَ

روزی عابد که باران شدیدی در شهر در حال باریدن بود، تصمیم گرفت به مسجد برود و برای یکبار هم که

 شده با خدای خود به آسانی و فقط برای خودش عبادت کند، و کیفیت عبادت او ربطی به حضور کسی

 نداشته باشد، اما افسوس که شیطان در برابر خداوند عالمیان سوگند خورده است که فرزندان آدم را تا

 آخرین لحظه زندگیشان به ضلالت و گمراهی بکشاند، افسوس...

عابد در حال عبادت بود که با صدای باز و بسته شدن دَر، متوجه حضور کسی در داخل مسجد شد، اما

عابد نمی خواست کسی که وارد مسجد شده بفهمد که عابد او را دیده...

به همین دلیل دیگر به او نگاه نکرد که ببیند چه کسی است و مشغول عبادت خود شد، اما این عبادت با

با عبادت یک دقیقه قبل تفاوت های بسیاری داشت، زیرا که او به کمیّت و کیفیّت عبادت خود بیش از

آنچه فکرش را کنید افزودو او داشت با تموم وجود عبادت می کرد اما برای چه کسی عبادت می کرد؟

 آیا برای شکرگذاری نعمتهای روز افزون پروردگارش این کار را میکرد؟

یا اینکه داشت برای جلب توجه یک حیوان با تمام وجودش عبادت می کرد؟

عابد بعد از گذشت یک روز عبادت برای سگ سیاه، به قصد اینکه از مسجد بیرون برود، عبادتش را به

پایان برد.هر چه در مسجد این طرف و آن طرف را نگاه کرد انسانی را ندید که آنجا باشد،

 با خود فکر کرد شاید قبل از من رفته تا من او را نبینم؟

به سمت درب خروجی مسجد رفت، در همان حال سگ سیاهی را دید که به چشمانش زل زده بود، عابد یک لحظه با خود فکر کرد،

 

 آیا در تمام این مدت فقط در حال عبادت برای یک سگ سیاه بودم؟

بله، سگ سیاه دیشب به خاطر بارش شدید باران به داخل مسجد آمده بود و تا آن موقع آنجا در حال

نظاره عبادت عابد برای او بود؟؟؟

عابد تا سر حد نفرت از خودش بدش آمد که چرا مدتها برای یک سگ سیاه در حال عبادت بود. او می

خواست آن شب عبادت خالصانه ای داشته باشد، اما فقط با یک لحظه غفلت، شیطان او را وسوسه

کرده بود که امشب را هم برای جلب توجه نماز بخوان، باقی شب ها را برای پروردگارت بخوان؟

 

نتیجه ی اخلاقی: هیچ موقع به خاطر جلب توجه نماز نخون، چون هیچ سودی واسه تو نداره، و اون نماز

 به عنوان یک گناه به گناهات افزوده می شه؟ همیشه و همه جا و در همه حال بدان که فقط خداوند

است که از نیت پاک و مخلصانه تو در حال نماز آگاه است نه کس دیگری.

 

حداقل وقتی میخوای نماز بخونی یه نگاه به دور و برت بنداز یه دفعه خدای نکرده واسه یه سگ نماز

نخونی!!!!!

این شعر قشنگم تقدیم به شما دوستان عزیز:

غضب تو رفته از یادم خدا      دیگه از چشم تو افتادم خدا

چشای دلم تو خوابه چه کنم     وضع من خیلی خرابه چه کنم

دل بـــریده از دلم دلـبر من        گمونم گذشته آب از سر من

دلخوشم ماه رمضونِ اومدم           گفتی که آشتی کنونِ اومدم

امان از ساعتی که دارم می رم        امان از ساعتی که من می میرم

وقتی که روح از تنم رفتنیه                   رو پیشونیم عرق مرگ می شینه

ساعت جون دادنم به یک طرف                   وقت غسل و کفنم به یک طرف

می خوابونند توی تابوت این تنو           می گیـــــــرند زیــــــــر جــــنازه منو

دلخوشم سرمو رو خاک غربت می زارند      رو چشــــــــام یه ذره تربت می زارند

 

التمــــــــــــــــــــــــاس دعــــــــــــــــــــــــــا


نوشته شده توسط در 24 Sep 2008 ساعت 9:15 PM | لینک ثابت |

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ mslife محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط مسعود صفری