تبليغاتX
๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

عیب هامو نمی بینم، تو میبینی!

به گفته بزرگی، آدمها مثل هندی ها روی زمین راه می رن، با یه سبد در جلو و یه سبد در پشت.

در سبد جلو صفات نیکمان را می گذاریم و در سبد پشتی عیب هایمان را نگه می داریم.

به همین دلیل، در روزهای زندگی چشمانمان را بر صفات نیک خود می دوزیم و فشارها را در سینه

 هایمان حبس می کنیم، در همین زمان بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت

 می کند تمامی عیوبش را می بینیم، این گونه است که درباره خود بهتر از او داوری می کنیم. بی آن که

 بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود به همین شیوه می اندیشید.

از نظرات زیباتون استفاده کردیم.

یا علــــــــــــی


نوشته شده توسط مسعود در 17 Sep 2008 ساعت 11:32 PM | لینک ثابت |

زود قضاوت نکنیم.

زود قضاوت نکنیم!

 

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم

 گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند، او یک بسته بیسکویت نیز خرید و بر روی یک صندلی

نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می خواند. وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان

گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت بر می داشت مرد هم یک بیسکویت بر می داشت، آن مرد هم همین کار را می کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست  واکنشی  نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصف دیگرش را خورد!

(این دیگه خیلی پررویی می خواست)

زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست.

آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه  بیسکویتش آنجاست! باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد... یادش رفته بود که جعبه بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکویت هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و بر آشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می کرد آن مرد دارد از بیسکویت هایش  می خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت خواهی نبود


نوشته شده توسط در 9 Sep 2008 ساعت 5:4 PM | لینک ثابت |

تله موش

                                          تله موش

                         گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org   
 

موش از شكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست! مرد مزرعه دار تازه از شهر

رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.


موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت: ايكاش يك غذاي حسابي باشد.


اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده

 بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي

رسيد، مي گفت: توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .


مرغ با شنيدن اين خبر بالهايش را تكان داد و گفت: آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد

مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد.

 
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سرداد و گفت: آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم

 كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي

 من پشت و پناه تو خواهد بود.


موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري

تكان داد و گفت: من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد! او اين را گفت و زير لب خنده اي

كرد و دوباره مشغول چريدن شد.


سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش

بيفتد، چه مي شود؟


از دست بر قضا در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار

 بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند.


او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه

 دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و

 فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي

 زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به

خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع

 شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.


مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ

 مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و

 آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی

 کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد. روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر

می شد. تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی

زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور

شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا، موش به تنهایی

 در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!
 

نتیجه ی اخلاقی: اگر شنیدی يك وقت مشکلی برای کسی پیش آمده و شايد چندان ربطی هم به تو

نداره، سعي كن اقلا كمي بهش فکر کني! شاید خیلی هم بی ربط نباشه!

هميشه اين شعر زيبا رو به خاطر داشته باشيم كه ميگه :

بني آدم اعـضاي يـكديگرند


كه در آفرينش ز يك گوهرند


نوشته شده توسط در 2 Sep 2008 ساعت 3:44 PM | لینک ثابت |

رمضان

خدایا کاش در این ماه رمضان لایق اکرام شوم

سحــــری بـــا نظــر لطـــف تــــو بیـــدار شوم

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org



پيشاپيش، حلول ماه مبارك رمضان، ماه ميهماني خدا را بر همه مسلمانان جهان،

بويژه ايرانيان و بخصوص دوستان عزیز و دوست داشتنی خودمون.




امیدوارم در این ماه توفيق عبادت و خودسازي را از دست ندهيم

و اين شايستگي را داشته باشيم تا خداوند از خطاهايمان درگذرد . انشاالله !

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


همانطور كه مي دانيد فردا سه شنبه 12 شهريور 1387 مطابق با اولين روز از ماه رمضان 1429 مي باشد. در توصيف اين ماه عزيز آمده است كه، ماه رمضان نهمین ماه از ماه های قمری و بهترین ماه سال است. واژه رمضان از نظر اصطلاحي از ریشه (رمض) و به معنای شدت تابش خورشید بر سنگریزه است. می‌گویند چون به هنگام نامگذاری ماه های عربی، این ماه در فصل گرمای تابستان قرار داشت، ماه رمضان نامیده شد. ولی از سوی دیگر، رمضان از اسماء الهی نيز مي باشد. این ماه، ماه نزول قرآن و ماه خداوند است. در این ماه درهای آسمان و بهشت گشوده و درهای جهنم بسته می‌شود و عبادت در یکی از شب‌های آن (شب قدر) بهتر از عبادت هزار ماه است. فضیلت ماه رمضان بسیار زیاد و نامحدود است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خطبه شعبانیه خود درباره فضیلت و عظمت ماه رمضان فرموده اند : ای بندگان خدا! ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش به سوی شما روی آورده است، ماهی که نزد خداوند بهترین ماه‌ها است، روزهایش بهترین روزها، شب‌هایش بهترین شب‌ها و ساعاتش بهترین ساعات است. شما بر مهمانی خداوند فرا خوانده شده اید و از جمله اهل کرامت قرار گرفته اید. در این ماه، نفس‌های شما تسبیح، خواب شما عبادت، عمل‌هایتان مقبول و دعاهایتان مستجاب است. پس با نیتي درست و دلی پاکیزه،‌ پروردگارتان را بخوانید تا شما را برای روزه داشتن و تلاوت قرآن توفیق دهد. بدبخت کسی است که از آمرزش خدا در این ماه عظیم محروم گردد. با گرسنگی و تشنگی در این ماه، به یاد گرسنگی و تشنگی قیامت باشید.

آن گاه پیامبر اکرم وظیفه روزه‌ داران را برشمرد و از صدقه بر فقیران، احترام به سالخوردگان، ترحم به کودکان، صله ارحام، حفظ زبان و چشم و گوش از حرام، مهربانی به یتیمان و نیز عبادت و سجده های طولانی، نماز، توبه، صلوات، تلاوت قرآن و فضیلت اطعام در این ماه سخن گفت.

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

التماس دعا


نوشته شده توسط در 1 Sep 2008 ساعت 8:46 PM | لینک ثابت |

نوشته های کوتاه امـا گنــــــــــــــــده

 حرفهای خوردنی

 

حرف موقعی خوردنیه که شیرین باشه، گاهی وقتها یه چیزو شنیدی، ولی وقتی

 

 یه جور دیگه میشنوی برات شیرین تر و خوردنی تر میشه. بعضی از حرفها

 

 اصلا هضم نمیشن. بعضیا تا یه قسمتی هضم میشن ، ولی اگه زیاد هم شیرین

 

باشه، ممکنه دل رو بزنه . همون شیرینی ای که بعضی معلمهامون داشتن و

بعضی ها نه!!!

بعضی، حرفهای قشنگ میزنن ولی کارهاشون قشنگ نیست. یه عده حرفهای

 

 قشنگ بلد نیستن ولی فقط کارهای قشنگ قشنگ بلدن . حالا یه سری هم هستن

 

که هم حرفها و هم کارهاشون قشنگه، باید قبول کرد که بعضی ها هم هستن که

 

 نه تنها حرفها و کارهای خوب بلد نیستن بلکه حرفها و کارهای خوب بقیه رو

 

 هم خراب میکنن، زبونم لال... مثل بعضی، اونم بعضی نماینده های مجلس که

 

 فقط کارشون شده صافکاری و جوشکاری کارهای دیگران. پس تعجب نکنید اگه

 

 یه قانونی تصویب میشه بعده یه مدت کوتاه می بینی دقیقا عکس همون قانون

 

 تصویب میشه. البته این حرفها رو نشنیده بگیرید

درد شیرین

این آدمه که تنهایی رو معنا میکنه، یعنی بستگی به آدمش داره، همه ی تنهاییها که بد نیستن.

بعضی چیزا به

 خودی خود تلخه ولی برای آدما شرینه، بهش میگن « درد شیرین » .

دوستی داشتم که میگفت علی رغم سردی هوا دوست دارم تو فضای آزاد بخوابم،   «سرمای

شیرین». یا

اینکه دندونی رو که درد میکنه دوست داری فشارش بدی هر چند دردش بیشتر میشه میخوای یه

جورای به درد

 بگی که فکر نکنی که کم آوردم.

اگه بتونی به دردا لبخند بزنی اونوقت دردا همش تلخ نیست میشه «درد شیرین».

آدمای خوب

 

یه چیز دیگــــــــــــــــــــــــــــه: بعضی وقتها آدم به خودش میگه: اگه

 

 شرایط بود انجامش میدم اگه نبود، خُب پرهیز میکنم. چیزای بد رو باید

 

 همیشه پرهیز کرد نه« تـــــــــــجربه تــــــــــلخ ». نگیم چون شرایط

 

نیست، خُب ، حالا آدم خوبی هستیم.

 

راستی اون جوونی که حرفهاشو پایین خوندید خوشبختانه خودکشیِ

 

 ناموفقی داشت و گفت که میخواد دیگه زندگی کنه. به قول دکتر

 

 شریعتی(آبجی دریا): زندگی کن چون سالها به اجبار خواهی خفت.

 

 نخوابیـــــــــــــــــــدی که؟؟؟؟؟!!!!  


نوشته شده توسط مسعود در 31 Aug 2008 ساعت 11:7 PM | لینک ثابت |

عشق بهتره یا دوست داشتن(عشق اسماعیلی)

گاهی باید کمی هیجان جایگزین آرامش شود تا چرخ زندگی زنگ نزنه . زندگی در کلبه ای

نزدیک یک رود آرام و درختان و مناظر زیبا و گل و بلبل به معنای آرامش نیست هر وقت در

میان شلوغی و سرو صدای دلهای بی رحم به آرامش رسیدی آنوقت میتوانی ادعا کنی که

برنده ای. دوست داشتن از عاشق شدن زیباتره، البته عاشق شدن کار هر کسی نیست، تازه

 فکر نکنم عاشقی وجود داشته باشه- اسماعیل همش به مادرش اصرار می کرد که مادر من

 عاشق دختر همسایه ام و بدون او زندگی برام جهنمه. شبا اسماعیل تو حیاط می نشست و

 فقط به آسمون نگاه می کرد و بی قرار دختر همسایه بود. مادر اسماعیل خوب پسرش را

 می شناخت و می دانست که اسماعیل به لباس نو خیلی علاقه داره بنابراین به پسرش

 پیشنهاد داد که اگه دختر همسایه رو فراموش کنه یه دست کت و شلوار چهارصد هزا

ر تومانی براش بخره. اسماعیل هم بعد از چند دقیقه تفکر عمیق و عاشقانه تصمیم گرفت

 عشق عمیقش را با یه دست کت و شلوار عوض کنه. آخ که عشق چقدر قشنگه؟!!!! خدا

نصیب کنه.

بزرگترین دلخوشی آدمی این است که کسی او را بدون هیچ

دلیلی دوست داشته باشه.

پس همتون رو دوست دارم بدون دلیل


نوشته شده توسط مسعود در 27 Aug 2008 ساعت 6:40 PM | لینک ثابت |

پل زدن کار زیاد سختی نیست

سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي

 ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته

 سکوت، اختلاف آنها زياد شد و كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند.


از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد

نجـاري را ديد. نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما

کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟


برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن،

 آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا

وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از

من به دل دارد، انجام داده است .


سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين

مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.


نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي

 خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم؟


نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم !


هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در

کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود.


کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟


در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن

 را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت

 خواست.


وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال

 رفتن است.


کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.


نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم...


نوشته شده توسط در 26 Aug 2008 ساعت 8:23 PM | لینک ثابت |

دنیا یه زن هوسبازه که همه رو وسوسه میکنه

دلم هیچ وقت بهم دروغ نگفته حالا هم میگه که چند وقت دیگه بیشتر زنده نیستم .آره، یه مدّته که حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم، نمیدانم...

دوست داشتم با همه مهربون باشم ولی افسوس که تو این دوره زمونه زورِ بازو از زورِ عقل بیشتره، خسته شدم از بس دیدم که با تغییر قیافه و لباس، درون آدما هم عوض میشه. ای کاش همه ظاهرها بد بود و باطن ها خوب. اون موقع به قول ما زمینی ها هیچ کس عاشق رخسار زیبا نمیشد . فکرشو بکن دیگه عاشق پیدا نمیشد اگه هم بود عاشق اون اصل کاریه بود. دارم خفه میشم، جام نمیشه تو این دنیا. یا دنیا خیلی کوچیکه یا من خیلی بزرگم، ولی فکر میکنم این دنیا خیلی بزرگه و من خیلی کوچیک.

این دنیا شاگرد ساکت و حرف گوش کن میخواد که متاسفانه یا خوشبختانه من دانش آموز درس خون و ساکتی نیستم پس خودم رو به اخراج از این دنیا محکوم میکنم. کلاس چهارم بودم، یکی از همکلاسی هام روبه معلم کرد و گفت: آقا یه چیزی بگم نمیخندی؟!!!

آقا من پدر ندارم و وضعیت مالی خوبی هم نداریم کمکم میکنید با درس خوندن به یه جایی برسم تا بتونم خرج مادر و خواهرامو بدم. معلم گفت: من فقط امسال میتونم کمکت کنم بقیه راه رو باید خودت بری. چند وقت پیش همون همکلاسی رو دیدم که داشت کارتُن جمع میکرد بهش گفتم: مگه درس نخوندی، مگه دانشگاه نرفتی ؟!!!! اینجا چکار میکنی؟؟؟ گفت:ای بابا، تا کلاس نهم خوندم بعد از اون زمونه منو به کارکردن محکوم کرد و گفت: آخه تورو چه به درس خوندن....

دوست داشتم آدما با هم ساده و صاف و راحت دوستی کنن و خیلی سخت از هم دل بکنن، همیشه با همه یه جور رفتار کردم که کسی ازم نرنجه. این شعر که روی سردرِ خونه ی دکتر حسابی خوندمش همیشه تو ذهنم بوده:

 بجان زنده دلان سعدیا که ملک وجود

نیارزد آنکه دلی را زخود بیازاری

ولی احمقانه است که فکر کنی همه باهات اینجور رفتار کنن. این قانون دنیاست که خوبی و بدی رو با بدی جواب میدن.  دنیا یه زن هوسبازِ که همه رو وسوسه میکنه، حیف که از همون اول قیافه هولناک و زشتش رو نشون نمیده، که کسی عاشق وشیفته اش نشه.

دوست داشتم همیشه تنها بودم چون خیری از اجتماع و ارتباط با بازیگرای حرفه ای و آماتور دنیا خانم ندیدم. بگذریم از اینکه بعضی ها پیدا میشن که دل دنیای هوسباز ازشون پُرِه و دنیا لیاقت پذیرایی از اونارو نداره. نمونه اش آقا پارسا که خیلیها شکستنش...

چندروز قبل از آغاز سال جدید اهدافم رو نوشتم همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه یک قدم مونده به رسیدن اهداف همه چیز خراب شد شاید هم یه عده رو پله ی آخر ایستاده و منو هول دادن پایین.

دوست داشتم به یه عده کمک کنم ولی خدایا چرا همه فقط کمکهای پولی رو میبینن؟؟؟؟؟ همه میگن هر حرفی رو نمیشه زد ولی من که کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم پس قانون من اینه که نمیشه هر حرفی رو  نوشت. شاید من خیلی ضعیفم که از مشکلات کوچیک برای خودم کوه میسازن ولی آخه من که اینجوری نبودم؟؟ چطور شد. به خودم میگفتم سعی کن متفاوت باشی چون زیبایی در تفاوت دیده میشه. تو میتونی هر کاری رو انجام بدی چون همیشه از کسی کمک خواستی که انجام هیچ کاری براش بعید نیست.

با سن وسال کمم یه کار دولتی دارم ولی امکان اخراجم هست. خوبه زن و بچه ام ندارم که با مرگ و نبود من بدون خرج و محبت بمونن. پارسال اسمم واسه حج دراومد ولی به خودم گفتم اولا تو لیاقت نداری بعدش هم چه فایده ! بری و برگردی بدون هیچ تغییری؟؟؟ اگه میخوای بری تفریح و یه چند تا پارچه و تسبیح بخری و برگردی، بری دوبی بهتره اونجا بهتر میشه تفریح کرد.

قبلا راحت تر اشک می ریختم ولی نمیدونم الان دیگه چرا.... سنگدل شدم. آره خیلی گناهکارم ، هرچی باشه نمیتونم خودمو گول بزنم.

سعی کردم هر جا میرم یه اسم خوب از خودم به جا بذارم ولی موووووووووووووووووووووووووووونده؟؟؟؟؟

خیلی حرفها دارم ولی حیف که نمیشه هر حرفی رو نوشت. فقط دلم برای تنهایی تنگ میشه و بس. خداحافظ  
نوشته شده توسط مسعود در 25 Aug 2008 ساعت 5:59 PM | لینک ثابت |

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ mslife محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط مسعود صفری