تبليغاتX
๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

یک شعر بسیار زیبا از سهراب سپهری

غمي غمناك

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

 

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

 

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها.

 

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

 

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

 

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است

منتظر یه رمان بسیار زیبا باشید که تا چند روز آینده براتون توی وبلاگ قرار میدم.

البته و صد البته به شرط اینکه نظرات زیاد باشه.

یا حق


نوشته شده توسط در 20 Aug 2008 ساعت 6:8 PM | لینک ثابت |

یه چیز متفاوت در مورد خوابگاه

دوستانی که تو خوابگاه بودند و هستند، می دونن که خوابگاه دانشجویی و دانش

آموزی با همه جا روی این زمین، خدای نکرده پر از خوبی ، فرق داره. البته تا تموم

 نکنی و از دوستان خداحافظی نکنی بعضی چیزا برات آشکار نمیشه ، مثلا بعضی

 بچه ها روزهای آخر که میرسه میان پیشت و میگن فلانی اونروز


ادامه مطلب

نوشته شده توسط مسعود در 18 Aug 2008 ساعت 2:34 PM | لینک ثابت |

قسمت یازده -دوازده و اخر ریوان
ادامه مطلب

نوشته شده توسط مسعود در 18 Aug 2008 ساعت 12:54 PM | لینک ثابت |

قسمت ششم تا دهم ریوان ...
ادامه مطلب

نوشته شده توسط مسعود در 18 Aug 2008 ساعت 12:51 PM | لینک ثابت |

ریوان-قسمت پنجم

به نظرم دیگه با محتوای اصلی داستان آشنا شدید.

 

حالا ادامه داستان...


ادامه مطلب

نوشته شده توسط در 11 Aug 2008 ساعت 4:50 PM | لینک ثابت |

ریوان-قسمت چهارم

قسمت چهارم داستان رو بخونید .حالش رو ببرید.

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط در 11 Aug 2008 ساعت 4:46 PM | لینک ثابت |

ریوان-قسمت سوم

قسمت سوم خیلی جذاب تر از قسمت های قبلیه.

 

امیدوارم که خوشتون بیاد...

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط در 11 Aug 2008 ساعت 4:44 PM | لینک ثابت |

ریوان-قسمت دوم

ادامه داستان ریوان که فکر کنم قسمت اول به دلتون نشست .

 

حالا ادامه ماجرا...


ادامه مطلب

نوشته شده توسط مسعود در 11 Aug 2008 ساعت 2:27 AM | لینک ثابت |

ریوان-قسمت اول

این داستان از خودمه . ریوان یعنی رهگذر . امیدوارم از خوندنش خسته نشید ...

 

برای خواندن داستان به ادامه مطلب بروید...


ادامه مطلب

نوشته شده توسط مسعود در 11 Aug 2008 ساعت 2:21 AM | لینک ثابت |

اولین مطلبم یه شعر از سهراب سپهری

سرگذشت

مي خروشد دريا.

هيچكس نيست به ساحل پيدا.

لكه اي نيست به دريا تاريك

كه شود قايق

اگر آيد نزديك.

 

مانده بر ساحل

قايقي ريخته شب بر سر او،

پيكرش را ز رهي ناروشن

برده در تلخي ادراك فرو.

هيچكس نيست كه آيد از راه

و به آب افكندش.

و در اين وقت كه هر كوهة آب

حرف با گوش نهان مي زندش،

موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما

قصة يك شب طوفاني را.

 

رفته بود آن شب ماهي گير

تا بگيرد از آب

آنچه پيوندي داشت.

با خيالي در خواب.

 

صبح آن شب، كه به دريا موجي

تن نمي كوفت به موجي ديگر،

چشم ماهي گيران ديد

قايقي را به ره آب كه داشت

بر لب از حادثة تلخ شب پيش خبر.

پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش

به همان جاي كه هست

در همين لحظة غمناك بجا

و به نزديكي او

مي خروشد دريا

وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز

از شبي طوفاني

داستاني نه دراز.


نوشته شده توسط مسعود در 11 Aug 2008 ساعت 1:22 AM | لینک ثابت |

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ mslife محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط مسعود صفری