| 
یه روز یکی از دوستام برام تعریف می کرد، که :
همه چيز رو رديف كرده بودم
بابا و مامانم رو فرستادم خونه ي خاله و عمّه
خونه رو براي دوست دخترم آماده ي آماده کرده بودم
حساب همه چي رو هم كرده بودم
رفتم دنبال دوست دخترم
ديدم زودتر از من ، جايي كه باهم قرار گذاشته بوديم ؛ منتظرمه
خدائيش دختر پايه ايه!!
خيلي دوسش دارم
من و اون وقتي همديگرو ديديم ، آروم و قرار نداشتيم
تو ذهن من فقط يه چيز ميگذشت
اونم اين كه وقتي رفتيم خونه چطور ....!!!
احتمالا اونم به همين چيزا فكر مي كرد ...!!!
چون اولين بار بود كه مي خواستيم ... رو تجربه كنيم
هم من و هم اون
سوار ماشين شديم
دربست گرفتم
رسيديم در خونه
با موبايل دوست دخترم زنگ زدم خونه كه ببينم همه چي رديفه يا نه
نكنه كسي خونه باشه !
ديدم كسي خونه نيست
با خودم گفتم : ايول
ديگه دل تو دلم نبود
مي دونستم سه ساعت زمان داريم
وبايد از اين سه ساعت بهترين استفاده رو كرد
در حياط رو باز كردم
از راه پله ها رفتيم بالا
حواسم به واحدهاي همسايه بود كه مارو نبينن كه يه وقت آمار منو به بابام اينا ندن
سريع دو طبقه رو رفتيم بالا
نفهميدم از در حياط چطور رسيديم در آپارتمان
كليد رو انداختيم توي در ورودي آپارتمان كه بريم تو
چشمت روز بد نبينه
خيلي برام عجيب بود
يه اتفاقي افتاد كه اصلا فكرش رو نمي كردم
يعني محال بود كه يه همچين اتفاقي بيفته
كليد توي در شكست
هر چي تلاش كردم كه يه جوري كليد رو در بيارم نشد كه نشد
كلي برا اين لحظه برانامه ريزي كرده بودم
كلي براش فكر كرده بودم
مدتها بود تو آرزوهام اين لحظه رو تصور مي كردم
لحظه اي كه من و اون با هم تنها بشيم....
گفتم عيب نداره
تو اين سه ساعت وقت هست
مي رم كليد ساز ميارم
به دوست دخترم گفتم : بريم كليد ساز بياريم
اونم كه پايه تر از من بود گفت : بدو بريم كه به لاقل برسيم بريم يه حالي ببريم
وقتي انرژي مثبتش رو ديدم
انگيزم براي پيدا كردن كليد ساز چند برابر شد
سريع از پله ها اومديم پايين
اومديم سر خيابون
روزجمعه
حالا كليد ساز از كجا گير بياريم
سريع يه دربست ديگه گرفتم
بعد از يك ساعت چرخيدن تو خيابون
يه كليد ساز پيدا كرديم
گفتم : آقا داستان از اين قراره كه كليد توي در شكسته
گفت : بريم درستش كنيم
اومديم در خونه
به دوستم گفتم : تو برو تو ايستگاه اتوبوس سركوچه بشين تا وقتي هم من بت زنگ
نزدم نيا
اگه يكي از همسايه ها تو رو تو آپارتمان ببينه خيلي ضايع ميشه
اونم كه هميشه منو شرمده مي كرد گفت :
اشكالي نداره عزيزم، من تو ايستگاه نشستم و منتظر زنگتم
دردسرت ندم
كليد ساز گفت بايد قفل عوض بشه
دوباره يه دربست ديگه تا قفلسازي و آوردن يك قفل جديدبراي در خونه
اومديم و قفل رو عوض كرديم
همين كه لحظات آخر كار كليد ساز بود
مادرم زنگ زد موبايلم كه ما با خالت اينا داريم مياييم خونه
برو يه سري خريد كن و ....
اي تف به اين شانس
همه ي نقشه هام نقس بر آب شد
و نشد كه آرزوم به واقعيت بپيونده...
اون روز كلي پول از تو جيبم رفت
كلي هم حساب كتاب كه جرا قفل خونه عوض شده به ننه بابام دادم
آخرشم شرمنده روي دوست دخترمون شديم
از اون رو زتا به حالا همش اين سوالم تو ذهنمه كه :
من حساب همه چي رو كرده بودم
چي شد كه نشد بريم خونه و كليد آهني(ميفهمي چي ميگم ، كليد آهني)
توي در شكست
كجاي كارم اشتباه بود كه همين يه دونه موقعيت رو هم كه پيش اومده بود از دست دادم
..........................................................
وقتي همه ي حرفاش تموم شد ، اونجايي كه محاسبه نكرده بود رو براش توضيح دادم
بهش گفتم :
گاهي اوقات مي شود كه كه محبي از محباي اهل بيت قصد گناه مي كنه ، تمام
مقدمات گناه رو هم براي خودش فراهم مي كنه و خودش رو آماده ي گناه مي كنه .
ديگه قدمي تا گناه فاصله نداره
فقط يك قدم مي خواهد تا گناه به ثمر بنشينه
يه دفه ميبينه تمام صحنه عوض شده و ديگر موفق به انجام گناه نشد
با خودش فكر مي كنه كه چي شد كه نتونست گناه كنه
تو محاسبات خودش كه اشتباهي نكرده بود
پس چرا موفق به انجام گناه نشد ؟؟
كمي فكر ....
كمي فكر ………….
كمي فكر …………………..
آره داداش من
تو اون لحظه مشمول دعاي مستجاب حضرت ولي عصر ارواحنا فداه قرار گرفته
و دعاي امام شامل حالش شده….
امام زمان هميشه و هميشه ما را به ياد داره
حتي لحظه ي گناه ما را فراموش نمي كنه .....
وقتي حرفام تموم شد ، ديدم دانه هاي درّ مانند اشك به روي صورت صاف و زيباش
روان شدن و داره زير لب زمزمه مي كنه :
امام زمان !
غلط كردم
امام زمان !
ممنونم كه تنهام نذاشتي ، حتي لحظه ي گناه...

یا اباصالح المهدی ادرکنی.... نوشته شده توسط مسعود در 1 Nov 2009 ساعت 2:18 PM | لینک ثابت |
|