تبليغاتX
๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ سرنوشــــــــــت ๑۩۞۩๑

یا اباصالح المهدی ادرکنی....

یه روز یکی از دوستام برام تعریف می کرد، که :

 همه چيز رو رديف كرده بودم

بابا و مامانم رو فرستادم خونه ي خاله و عمّه

خونه رو براي دوست دخترم آماده ي آماده کرده بودم 

حساب همه چي رو هم كرده بودم

رفتم دنبال دوست دخترم

ديدم زودتر از من ، جايي كه باهم قرار گذاشته بوديم ؛ منتظرمه

خدائيش دختر پايه ايه!!

خيلي دوسش دارم

من و اون وقتي همديگرو ديديم ، آروم و قرار نداشتيم

تو ذهن من فقط يه چيز ميگذشت

اونم اين كه وقتي رفتيم خونه چطور ....!!!

احتمالا اونم به همين چيزا فكر مي كرد ...!!!

چون اولين بار بود كه مي خواستيم ... رو تجربه كنيم

هم من و هم اون

سوار ماشين شديم

دربست گرفتم

رسيديم در خونه

با موبايل دوست دخترم زنگ زدم خونه كه ببينم همه چي رديفه يا نه

نكنه كسي خونه باشه !

ديدم كسي خونه نيست

با خودم گفتم : ايول

ديگه دل تو دلم نبود

مي دونستم سه ساعت زمان داريم

وبايد از اين سه ساعت بهترين استفاده رو كرد

در حياط رو باز كردم

از راه پله ها رفتيم بالا

حواسم به واحدهاي همسايه بود كه مارو نبينن كه يه وقت آمار منو به بابام اينا ندن

سريع دو طبقه رو رفتيم بالا

نفهميدم از در حياط چطور رسيديم در آپارتمان

كليد رو انداختيم توي در ورودي آپارتمان كه بريم تو

چشمت روز بد نبينه

خيلي برام عجيب بود

يه اتفاقي افتاد كه اصلا فكرش رو نمي كردم

يعني محال بود كه يه همچين اتفاقي بيفته

كليد توي در شكست

هر چي تلاش كردم كه يه جوري كليد رو در بيارم نشد كه نشد

كلي برا اين لحظه برانامه ريزي كرده بودم

كلي براش فكر كرده بودم

مدتها بود تو آرزوهام اين لحظه رو تصور مي كردم

لحظه اي كه من و اون با هم تنها بشيم....

گفتم عيب نداره

تو اين سه ساعت وقت هست

مي رم كليد ساز ميارم

به دوست دخترم گفتم : بريم كليد ساز بياريم

اونم  كه پايه تر از من بود گفت : بدو بريم كه به لاقل برسيم بريم يه حالي ببريم

وقتي انرژي مثبتش رو ديدم

انگيزم براي پيدا كردن كليد ساز چند برابر شد

سريع از پله ها اومديم پايين

اومديم سر خيابون

روزجمعه

حالا كليد ساز از كجا گير بياريم

سريع يه دربست ديگه گرفتم

بعد از يك ساعت چرخيدن تو خيابون

يه كليد ساز پيدا كرديم

گفتم : آقا داستان از اين قراره كه كليد توي در شكسته

گفت : بريم درستش كنيم

اومديم در خونه

به دوستم گفتم : تو برو تو ايستگاه اتوبوس سركوچه بشين تا وقتي هم من بت زنگ

نزدم نيا

اگه يكي از همسايه ها تو رو تو آپارتمان ببينه خيلي ضايع ميشه

اونم كه هميشه منو شرمده مي كرد گفت :

اشكالي نداره عزيزم، من تو ايستگاه نشستم و منتظر زنگتم

دردسرت ندم

كليد ساز گفت بايد قفل عوض بشه

دوباره يه دربست ديگه تا قفلسازي و آوردن يك قفل جديدبراي در خونه

 اومديم و قفل رو عوض كرديم

همين كه لحظات آخر كار كليد ساز بود

مادرم زنگ زد موبايلم كه ما با خالت اينا داريم مياييم خونه

برو يه سري خريد كن و ....

اي تف به اين شانس

همه ي نقشه هام نقس بر آب شد

و نشد كه آرزوم به واقعيت بپيونده...

اون روز كلي پول از تو جيبم رفت

كلي هم حساب كتاب كه جرا قفل خونه عوض شده به ننه بابام دادم

آخرشم شرمنده روي دوست دخترمون شديم

از اون رو زتا به حالا همش اين سوالم تو ذهنمه كه :

من حساب همه چي رو كرده بودم

چي شد كه نشد بريم خونه و كليد آهني(ميفهمي چي ميگم ، كليد آهني)

 توي در شكست

كجاي كارم اشتباه بود كه همين يه دونه موقعيت رو هم كه پيش اومده بود از دست دادم

..........................................................

وقتي همه ي حرفاش تموم شد ، اونجايي كه محاسبه نكرده بود رو براش توضيح دادم

بهش گفتم :

گاهي اوقات مي شود كه كه محبي از محباي اهل بيت قصد گناه مي كنه ، تمام

مقدمات گناه رو هم براي خودش فراهم مي كنه و خودش رو آماده ي گناه مي كنه .

ديگه قدمي تا گناه فاصله نداره

فقط يك قدم  مي خواهد تا گناه به ثمر بنشينه

يه دفه ميبينه تمام صحنه عوض شده و ديگر موفق به انجام گناه نشد

با خودش فكر مي كنه كه چي شد كه نتونست گناه كنه

تو محاسبات خودش كه اشتباهي نكرده بود

پس چرا موفق به انجام گناه نشد ؟؟

كمي فكر ....

كمي فكر ………….

كمي فكر …………………..

آره داداش من

 تو اون لحظه مشمول دعاي مستجاب حضرت ولي عصر ارواحنا فداه قرار گرفته

و دعاي امام شامل حالش شده….

 

 امام زمان هميشه و هميشه ما را به ياد داره

 حتي لحظه ي گناه ما را فراموش نمي كنه .....

 

وقتي حرفام تموم شد ، ديدم دانه هاي درّ مانند اشك به روي صورت صاف و زيباش

روان شدن و داره زير لب زمزمه مي كنه :

امام زمان !

غلط كردم

امام زمان !

ممنونم كه تنهام نذاشتي ، حتي لحظه ي گناه...

 

 

یا اباصالح المهدی ادرکنی....


نوشته شده توسط مسعود در 1 Nov 2009 ساعت 2:18 PM | لینک ثابت |

خدایا کفر نمی گوبم...

شعری بسیار زیبا از استاد علی شریعتی (مطمئنم که همه دوستش دارن!!)

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

 

 

روحش شاد...

 


نوشته شده توسط مسعود در 12 Oct 2009 ساعت 0:9 AM | لینک ثابت |

دکتر شریعتی...

سخنان دکتر شریعتی

اگر دروغ رنگ داشت هر روزشاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود


اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی


اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم


اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید


اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود


اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

زندگی

زندگی چیست ؟ نان، آزادی ، فرهنگ، ایمان، و دوست داشتن


زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میکنیم ،اگر گریه است چرا میخندیم ،اگر زندگی است چرا میمیریم ،اگر مرگ است چرا زندگی میکنیم،اگر عشق است چرا به ان نمیرسیم، اگر عشق نیست چرا عاشق میشویم



زندگی چیست؟ زندگی دو نیم است.. نیمه اول در آرزوی نیمه دوم ونیمه دوم در حسرت نیمه اول



رسم زندگی این است ،یک روز یکی رو دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی،اون رفته است و همه چیز تمام شده است.... مثل یک مهمانی که به آخر رسیده است و تو به حال خود رها میشوی ... چرا غمگین میشوی این رسم زندگی است،تو نمیتوانی آن را تغییر بدهی،پس تنها آواز بخوان این تنها کاریست که از دست تو برمیاید


نوشته شده توسط مسعود در 27 Sep 2009 ساعت 0:0 AM | لینک ثابت |

ماه رمضونه، آی گنه کارا بیاید...

رسول خدا (ص) توبه کننده مانند کسی است که گناهی ندارد.

توبه رستگاری:

در کتاب همای سعادت، از زبان نجیب الدین نقل شده است:

یک شب در قبرستان بودم، چهار نفر را درحالیکه جنازه ای را بر دوششان بود، دیدم که به طرف قبرستان می آیند. جلو رفتم و به آوردن جنازه در آن وقت شب، اعتراض کردم؛ گفتم: از عمل شما این طور می فهمم که انسانی را کشته اید و نیمه شب قصد دفن آن را دارید، تا کسی از اسرارتان آگاه نشود.

گفتند: ای مرد، خیال بد نکن! زیرا مادرش با ماست. دیدم پیرزنی جلو آمد، گفتم: ای مادر! چرا نیمه شب جوانت را به قبرستان آورده ای؟

گفت: چون جوان من معصیت کار بود، وقت مردن، چند وصیت کردو از من خواست که به آنها عمل کنم. و صیت او چنین است: اول: چون من از دنیا رفتم، طنابی به گردنم بینداز و مرا در خانه بِکِش و بگو: خدایا! این بنده گریزپا و معصیت کاری است که به دست سلطان اجل، گرفتار شده، او را بسته نزد تو آوردم به او رحم کن!

دوم: جنازه ام را شبانه دفن کن تا مبادا کسی بدن مرا ببیند و از جنایات من یاد کند و معذب شوم.

سوم: بدنم را خودت دفن کن و لحد بگذار تا خداوند موهای سفید تو را ببیندو به من عنایتی بفرماید و مرا بیامرزد! درست است که من توبه کرده ام و از کرده هایم پشیمانم؛ ولی تو این وصیت های مرا انجام بده.

پیرزن گفت: وقتی جوانم از دنیا رفت، ریسمانی به گردنش بستم و او را کشیدم؛ ناگهان صدایی بلند شدو گفت: الاّ اِنَّ اولیاء الله هم الفائزون، با بنده گنهکار ما این طور رفتار نکن، توبه او را پذیرفتیم و خود می دانیم با او چگونه رفتار کنیم.

رسول خدا (ص) می فرمایند:

من علم من اخیه سیئه فسترها، ستر الله علیه یوم القیامة؛ هر که از گناه برادرش آگاه گردد و آن را بپوشاند، خدا هم در قیامت گناهان او را خواهد پوشاند.

در احادیث وارد شده که در روز قیامت بنده ای را می آورند در حالی که گریان است. خطاب می رسد که: چرا گریه می کنی. او عرض می کند: گریه می کنم بر آنچه در این روز از عیوب من در نزد آدمیان و فرشتگان ظاهر خواهد شد.

خداوند عالم می فرماید: ای بنده من! تو را در دنیا در حالی که مشغول معصیت من بودی و می خندیدی، رسوا نکردم، چگونه امروز آبرویت را ریزم در حالی که پشیمان و گریانی؟

امام صادق (ع): هرگاه تصمیم به گناهی گرفتی آن را انجام نده؛ زیرا گاه خداوند متعال رو به بنده ای که در حال گناه است می کند و می گوید: به عزت و جلالم  سوگند که هرگز تو را نخواهم بخشید!

پیامبر گرامی اسلام، در یکی از مسافرت ها همراه جمعی از اصحاب خود در سرزمین خالی و بی آب و علفی فرود آمد و به یاران خود فرمود: هیزم بیاورید، تا آتش روشن کنیم.

اصحاب عرض کردند یا رسول الله! اینجا سرزمین بی آب و علفی است و هیچ گونه هیزمی در آن وجود ندارد.

پیامبر فرموند: بروید و هر کس، هر مقدار می تواند، هیزم جمع کند و بیاورد. یاران به صحرا رفتند و هر کدام، هر اندازه که می توانستند ریز و درشت، جمع کردند و با خود آورند. آنان هیزم ها را، در مقابل پیغمبر هم ریختند و مقدار زیادی هیزم جمع شد.

در این وقت، رسول خدا (ص) فرمود: گناهان کوچک هم مانند این هیزم های کوچک است. اول، به چشم نمی آید؛ ولی وقتی روی هم جمع می گردد، انبوه عظیمی را تشکیل می دهند.

آنگاه فرمود: یاران! از گناهان کوچک نیز بپرهیزید. اگر چه گناهان  کوچک، چندان مهم به نظر نمی آیند؛ اما بدانید، هر چیز طالب و جستجو کننده ای دارد. جست و جو کنندگان، آنچه را در دوران زندگی انجام داده اید و هر آن چه را بعد از مرگ، آثارش باقی مانده، همه را می نویسند و روزی می بینند که همان گناهان کوچک، انبوه بزرگی را تشکیل داده اند.

 

بیایید در این ماه رمضان کمتر دل امام عصر را بسوزانیم. قدری هم فکر مهدی (عج) باشیم.

 


نوشته شده توسط مــــــــــــــ. در 9 Sep 2009 ساعت 10:22 PM | لینک ثابت |

ارزش ....؟

                                            

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش درآورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه های متعجب اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس  را داشته باشد؟

باز هم دست همه حاضرین بالا رفت.

این بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار با لگد بر روی آن زد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من بر سر این اسکناس در آوردم از ارزش آن چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد:

در زندگی واقعی هم همین طور است. ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچاله می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی بر سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای همه افرادی که دوستمان دارند با ارزش و دوست داشتنی هستیم.
نوشته شده توسط مسعود در 26 Aug 2009 ساعت 3:24 PM | لینک ثابت |

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ mslife محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط مسعود صفری